جهان ديده جاماسپ را پيش خواند * ز اختر فراوان سخنها براند
به دو گفت كز گردش آسمان * بگوى آنچ دانى و پنهان مهان
كه باشد بدين بد مرا دستگير * ببايدت گفتن همه ناگزير
چو بشنيد جاماسپ بر پاى خاست * به دو گفت كاى خسرو داد و راست
اگر شاه گفتار من بشنود * بدين گردش اختران بگرود
بگويم به دو هرچ دانم درست * ز من راستى جوى شاها نخست
به دو گفت شاه آنچ دانى بگوى * كه هم راست گويى و هم راه جوى
به دو گفت جاماسپ كاى شهريار * سخن بشنو از من يكى هوشيار
تو دانى كه فرزندت اسفنديار * همى بند سايد ببد روزگار
اگر شاه بگشايد او را ز بند * نماند برين كوهسار بلند
به دو گفت گشتاسپ كاى راستگوى * بجز راستى نيست ايچ آرزوى
بجاماسپ گفت اى خردمند مرد * مرا بود از آن كار دل پر ز درد
كه او را ببستيم بران بزمگاه * بگفتار بد خواه و او بىگناه
همانگاه من زان پشيمان شدم * دلم خسته بد سوى درمان شدم
گر او را ببينم برين رزمگاه * به دو بخشم اين تاج و تخت و كلاه
كه يا رد شدن پيش آن ارجمند * رهاند مران بىگنه را ز بند
به دو گفت جاماسپ كاى شهريار * منم رفتنى كاين سخن نيست خوار
بجاماسپ شاه جهاندار گفت * كه با تو هميشه خرد باد جفت
برو و ز منش ده فراوان درود * شب تيره ناگاه بگذر ز رود
بگويش كه آن كس كه بيداد كرد * بشد زين جهان با دل پر ز درد
اگر من برفتم بگفت كسى * كه بهره نبودش ز دانش بسى
چو بيداد كردم بسيچم همى * و ز آن كردهء خويش پيچم همى
كنون گر بيابى دل از كينه پاك * سر دشمنان اندر آرى به خاك
و گر نه شد اين پادشاهى و تخت * ز بن بر كنند اين كيانى درخت
چو آيى سپارم ترا تاج و گنج * ز چيزى كه من گرد كردم برنج
بدين گفته يزدان گواى منست * چو جاماسپ كو رهنماى منست
بپوشيد جاماسپ توزى قباى * فرود آمد از كوى بىرهنماى
بسر بر نهاده كلاه دو پر * بر آيين تركان ببسته كمر
يكى اسپ تركى بياورد پيش * ابر اسپ آلت ز اندازه بيش
نشست از بر باره و آمد به زير * كه بد مرد شايسته بر سان شير
هر انكس كه او را بديدى به راه * بپرسيدى او را ز توران سپاه
بآواز تركى سخن راندى * بگفتى بدان كس كه او خواندى
ندانستى او را كسى حال و كار * بگفتى بتركى سخن هوشيار
همى راند باره بكردار باد * چنين تا بيامد بر شاه زاد
خرد يافته چون بيامد بدشت * شب تيره از لشكر اندر گذشت
چو آمد بنزد دژ گنبدان * رهانيد خود را ز دست بدان