تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
بجان تو اى شاه گر بد بدل * گمان برده‌ام پس سرم برگسل
و ليكن تو شاهى و فرمان تراست * تراام من و بند و زندان تراست
كنون بند فرما و گر خواه كش * مرا دل درستست و آهسته هش
سر خسروان گفت بند آوريد * مر او را ببنديد و زين مگذريد
بپيش آوريدند آهنگران * غل و بند و زنجيرهاى گران
در ان انجمن كس به خواهش زبان * نجنبيد بر شهريار جهان
ببستند او را سر و دست و پاى * بپيش جهاندار گيهان خداى
چنانش ببستند پاى استوار * كه هر كش همى ديد بگريست زار
چو كردند زنجير در گردنش * بفرمود بسته بدر بردنش
بياريد گفتا يكى پيل نر * دونده پرنده چو مرغى بپر
فراز آوريدند پيلى چو نيل * مر او را ببستند بر پشت پيل
چو بردنش از پيش فرخ پدر * دو ديده پر از آب و رخساره تر
فرستاد سوى دژ گنبدان * گرفته پس و پيش اسپهبدان
پر از درد بردند بر كوهسار * ستون آوريدند ز آهن چهار
بكرده ستونها بزرگ آهنين * سر اندر هوا و بن اندر زمين
مر او را برانجا ببستند سخت * ز تختش بيفگند و برگشت بخت
نگهبان او كرد پس اند مرد * گو پهلوان زاده با داغ و درد
بدان تنگى اندر همى زيستى * زمان تا زمان زار بگريستى

[ رفتن گشتاسپ به سيستان و سپاه آراستن ارجاسپ بار ديگر ]

بر آمد بسى روزگاران بدوى * كه خسرو سوى سيستان كرد روى
كه آنجا كند زند و استا روا * كند موبدان را بدانجا گوا
چو آنجا رسيد آن گرانمايه شاه * پذيره شدش پهلوان سپاه
شه نيمروز آنك رستمش نام * سوار جهان ديده همتاى سام
ابا پير دستان كه بودش پدر * ابا مهتران و گزينان در
بشادى پذيره شدندش به راه * ازو شادمان گشت فرخنده شاه
بزاولش بردند مهمان خويش * همه بنده‌وار ايستادند پيش
وزو زند و كشتى بياموختند * ببستند و آذر بر افروختند
بر آمد برين ميهمانى دو سال * همى خورد گشتاسپ با پور زال
بهر جا كجا شهرياران بودند * از آن كار گشتاسپ آگه شدند
كه او مر سر پهلوان را ببست * تن پيل وارش بآهن بخست
بزاولستان شد بپيغمبرى * كه نفرين كند بر بت آزرى
بگشتند يك سر ز فرمان شاه * بهم برشكستند پيمان شاه
چو آگاهى آمد ببهمن كه شاه * ببستست آن شير را بىگناه
نبرده گزينان اسفنديار * ازانجا برفتند تيمار دار
همى داشتند از سپه دست باز * پس اندر گرفتند راه دراز
بپيش گو اسفنديار آمدند * كيان زادگان شير وار آمدند
پدر را برامش همى داشتند * بزندانش تنها بنگذاشتند