كه كارى بزرگست پيش اندرا * تو پايى همى اين همه كشورا
يكى كار اكنون همى بايدا * كه بىتو چنين كار بر نايدا
نوشته نوشتش يكى استوار * كه اى نامور فرّخ اسفنديار
فرستادم اين پير جاماسپ را * كه دستور بد شاه لهراسپ را
چو او را ببينى ميان را ببند * ابا او بيا بر ستور نوند
اگر خفتهاى زود برجه بپاى * و گر خود بپايى زمانى مپاى
خردمند شد نامهء شاه برد * به تازنده كوه و بيابان سپرد
[ آمدن جاماسپ نزد اسفنديار ]
بدان روزگار اندر اسفنديار * بدشت اندرون بد ز بهر شكار
از آن دشت آواز كردش كسى * كه جاماسپ را كرد خسرو گسى
چو آن بانگ بشنيد آمد شگفت * بپيچيد و خنديدن اندر گرفت
پسر بود او را گزيده چهار * همه رزم جوى و همه نيزه دار
يكى نام بهمن دوم مهر نوش * سيم نام او بد دلافروز طوش
چهارم بدش نام نوشاذرا * نهادى كجا گنبد آذرا
بشاه جهان گفت بهمن پسر * كه تا جاودان سبز بادات سر
يكى ژرف خنده بخنديد شاه * نيابم همى اندرين هيچ راه
به دو گفت پورا بدين روزگار * كس آيد مرا از در شهريار
كه آواز بشنيدم از ناگهان * بترسم كه از گفتهء بىرهان
ز من خسرو آزار دارد همى * دلش از رهى بار دارد همى
گرانمايه فرزند گفتا چرا * چه كردى تو با خسرو كشورا
سر شهريارانش گفت اى پسر * ندانم گناهى بجاى پدر
مگر آنك تا دين بياموختم * همى در جهان آتش افروختم
جهان ويژه كردم ببرّنده تيغ * چرا دارد از من دل شاه ميغ
همانا دلش ديو بفريفتست * كه بر كشتن من بياشيفتست
همى تا بدين اندرون بود شاه * پديد آمد از دور گرد سياه
چراغ جهان بود دستور شاه * فرستادهء شاه زى پور شاه
چو از دور ديدش ز كهسار گرد * بدانست كامد فرستاده مرد
پذيره شدش گرد فرزند شاه * همى بود تا او بيامد ز راه
ز بارهء چمنده فرود آمدند * گو و پير هر دو پياده شدند
بپرسيد ازو فرّخ اسفنديار * كه چونست شاه آن گو نامدار
خردمند گفتا درستست و شاد * برش را ببوسيد و نامه بداد
درست از همه كارش آگاه كرد * كه مر شاه را ديو بىراه كرد
خردمند را گفتش اسفنديار * چه بينى مرا اندرين روى كار
گر ايدونك با تو بيايم بدر * نه نيكو كند كار با من پدر
ور ايدونك نايم بفرمانبرى * برون كرده باشم سر از كهترى
يكى چاره ساز اى خردمند پير * نبايد چنين ماند بر خيره خير
خردمند گفت اى شه پهلوان * بدانندگى پيرو و بختت جوان