بمانى پر از درد و دل پر گناه * نخوانند ازين پس ترا نيز شاه
بيزدان پناه و بيزدان گراى * كه اويست بر نيك و بد رهنماى
گر اين پند من يك بيك نشنوى * بآهرمن بد كنش بگروى
بماندت درد و نماندت بخت * نه اورنگ شاهى نه تاج و نه تخت
خرد باد جان ترا رهنماى * به پاكى بماناد مغزت بجاى
سخنهاى دستان چو آمد ببن * يلان بر گشادند يك سر سخن
كه ما هم بر آنيم كين پير گفت * نبايد در راستى را نهفت
[ پاسخ دادن كىخسرو و پوزش كردن زال ]
چو كىخسرو آن گفت ايشان شنيد * زمانى بياسود و اندر شميد
پر انديشه گفت اى جهان ديده زال * به مردى بىاندازه پيموده سال
اگر سرد گويمت بر انجمن * جهاندار نپسندد اين بد ز من
دگر آنك رستم شود دردمند * ز درد وى آيد بايران گزند
دگر آنك گر بشمرى رنج اوى * همانا فزون آيد از گنج اوى
سپر كرد پيشم تن خويش را * نبد خواب و خوردن بد انديش را
همان پاسخت را به خوبى كنيم * دلت را بگفتار تو نشكنيم
چنين گفت زان پس بآواز سخت * كه اى سر فراز آن پيروز بخت
سخنهاى دستان شنيدم همه * كه بيدار بگشاد پيش رمه
بدارنده يزدان گيهان خديو * كه من دورم از راه و فرمان ديو
بيزدان گرايد همى جان من * كه آن ديدم از رنج درمان من
بديد آن جهان را دل روشنم * خرد شد ز بدهاى او جوشنم
بزال آنگهى گفت تندى مكن * بر اندازه بايد كه رانى سخن
نخست آنك گفتى ز توران نژاد * خردمند و بيدار هرگز نزاد
جهاندار پور سياوش منم * ز تخم كيان زاد و باهش منم
نبيرهء جهاندار كاوس كى * دلافروز و با دانش و نيك پى
بمادر هم از تخم افراسياب * كه با خشم او گم شدى خورد و خواب
نبيرهء فريدون و پور پشنگ * ازين گوهران چنين نيست ننگ
كه شيران ايران بدرياى آب * نشستى تن از بيم افراسياب
دگر آنك كاوس صندوق ساخت * سر از پادشاهى همى برفراخت
چنان دان كه اندر فزونى منش * نسازند بر پادشا سرزنش
كنون من چو كين پدر خواستم * جهان را بپيروزى آراستم
بكشتم كسى را كزو بود كين * وزو جور و بيداد بد بر زمين
بگيتى مرا نيز كارى نماند * ز بد گوهران يادگارى نماند
هر آنگه كه انديشه گردد دراز * ز شادى و از دولت دير باز
چو كاوس و جمشيد و باشم به راه * چو ايشان ز من گم شود پايگاه
چو ضحاك ناپاك و تور دلير * كه از جور ايشان جهان گشت سير
بترسم كه چون روز نخ بر كشد * چو ايشان مرا سوى دوزخ كشد
دگر آنك گفتى كه باشيده جنگ * بياراستى چون دلاور پلنگ
از آن بُد كز ايران نديدم سوار * نه اسب افگنى از در كارزار