تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
هر ان كس كه داريد راه و خرد * بدانيد كين نيك و بد بگذرد
همه رفتنىايم و گيتى سپنج * چرا بايد اين درد و اندوه و رنج
ز هر دست خوبى فراز آوريم * بدشمن بمانيم و خود بگذريم
كنون گاو آن زير چرم اندرست * كه پاداش و بادافره ديگرست
بترسيد يك سر ز يزدان پاك * مباشيد ايمن بدين تيره خاك
كه اين روز بر ما همى بگذرد * زمانه دم هر كسى بشمرد
ز هوشنگ و جمشيد و كاوس شاه * كه بودند با فرّ و تخت و كلاه
جز از نام از ايشان بگيتى نماند * كسى نامهء رفتگان بر نخواند
از ايشان بسى ناسپاسان بدند * بفرجام زان بد هراسان بدند
چو ايشان همان من يكى بنده‌ام * و گر چند با رنج كوشنده‌ام
بكوشيدم و رنج بردم بسى * نديدم كه ايدر بماند كسى
كنون جان و دل زين سراى سپنج * بكندم سر آوردم اين درد و رنج
كنون آنچ جستم همه يافتم * ز تخت كيى روى بر تافتم
هر آن كس كه در پيش من برد رنج * ببخشم به دو هرچ خواهد ز گنج
ز كردار هر كس كه دارم سپاس * بگويم بيزدان نيكى شناس
بايرانيان بخشم اين خواسته * سليح و در گنج آراسته
هر آن كس كه هست از شما مهترى * ببخشم بهر مهترى كشورى
همان بدره و برده و چارپاى * برانديشم آرم شمارش بجاى
ببخشم كه من راه را ساختم * وزين تيرگى دل بپرداختم
شما دست شادى به خوردن بريد * بيك هفته ايدر چميد و چريد
بخواهم كه تا زين سراى سپنج * گذر يابم و دور مانم ز رنج
چو كىخسرو و اين پندها برگرفت * بماندند گردان ايران شگفت
يكى گفت كاين شاه ديوانه شد * خرد با دلش سخت بيگانه شد
ندانم بروبر چه خواهد رسيد * كجا خواهد اين تاج و تخت آرميد
برفتند يك سر گروها گروه * همه دشت لشكر بد و راغ و كوه
غو ناى و آواى مستان ز دشت * تو گفتى همى از هوا برگذشت
ببودند يك هفته زين گونه شاد * كسى را نيامد غم و رنج ياد

[ اندرز كردن خسرو گودرز را ]

بهشتم نشست از بر گاه شاه * ابى ياره و گرز و زرين كلاه
چو آمدش رفتن بتنگى فراز * يكى گنج را در گشادند باز
چو بگشاد آن گنج آباد را * وصى كرد گودرز كشواد را
به دو گفت بنگر به كار جهان * چه در آشكار و چه اندر نهان
كه هر گنج را روزى آگند نيست * به سختى و روزى پراگند نيست
نگه كن رباطى كه ويران بود * يكى كان بنزديك ايران بود
دگر آبگيرى كه باشد خراب * از ايران و ز رنج افراسياب
دگر كودكانى كه بىمادرند * زنانى كه بىشوى و بىچادرند
دگر آن كش آيد به چيزى نياز * ز هر كس همى دارد آن رنج راز
بر ايشان در گنج بسته مدار * ببخش و بترس از بد روزگار