تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧
چو بيدار شد رنج ديده ز خواب * ز خوى ديد جاى پرستش پر آب
همى بود گريان و رخ بر زمين * همى خواند بر كردگار آفرين
همى گفت گر تيز بشتافتم * ز يزدان همه كام دل يافتم
بيامد بر تخت شاهى نشست * يكى جامهء نابسوده بدست
بپوشيد و بنشست بر تخت عاج * جهاندار بىياره و گرز و تاج

[ اندرز كردن زال كىخسرو را ]

سر هفته را زال و رستم بهم * رسيدند بىكام دل پر ز غم
چو ايرانيان آگهى يافتند * همه داغ دل پيش بشتافتند
چو رستم پديد آمد و زال زر * همان موبدان فراوان هنر
هر آن كس كه بود از نژاد زرسب * پذيره شدن را بياراست اسب
همان طوس با كاويانى درفش * همه نامداران زرينه كفش
چو گودرز پيش تهمتن رسيد * سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد
سپاهى همى رفت رخساره زرد * ز خسرو همه دل پر از داغ و درد
بگفتند با زال و رستم كه شاه * بگفتار ابليس گم كرده راه
همه بارگاهش سياهست و بس * شب و روز او را نديدست كس
ازين هفته تا آن در بارگاه * گشايند و پوييم و يابيم راه
جز آنست كىخسرو اى پهلوان * كه ديدى تو شاداب و روشن روان
شده كوژ بالاى سرو سهى * گرفته گل سرخ رنگ بهى
ندانم چه چشم بد آمد به روى * چرا پژمريد آن چو گلبرگ روى
مگر تيره شد بخت ايرانيان * و گر شاه را ز اختر آمد زيان
بديشان چنين گفت زال دلير * كه باشد كه شاه آمد از گاه سير
درستى و هم دردمندى بود * گهى خوشّى و گه نژندى بود
شما دل مداريد چندين بغم * كه از غم شود جان خرّم دژم
بكوشيم و بسيار پندش دهيم * بپند اختر سودمندش دهيم
و ز آن پس هر آن كس كه آمد به راه * برفتند پويان سوى بارگاه
هم آنگه ز در پرده برداشتند * بر اندازه‌شان شاد بگذاشتند
چو دستان و چون رستم پيل تن * چو طوس و چو گودرز و آن انجمن
چو گرگين و چون بيژن و گستهم * هر آن كس كه رفتند گردان بهم
شهنشاه چون روى ايشان بديد * بپرده در آواى رستم شنيد
پر انديشه از تخت بر پاى خاست * چنان پشت خمّيده را كرد راست
ز دانندگان هرك بد زابلى * ز قنوج و ز دنبر و كابلى
يكايك بپرسيد و بنواختشان * برسم مهى پايگه ساختشان
همان نيز ز ايرانيان هرك بود * باندازه‌شان پايگه برفزود
برو آفرين كرد بسيار زال * كه شادان بدى تا بود ماه و سال
ز گاه منوچهر تا كىقباد * از آن نامداران كه داريم ياد
همان زو طهماسب و كاوس كى * بزرگان و شاهان فرخنده پى
سياوش مرا خود چو فرزند بود * كه با فرّ و با برز و اورند بود
نديدم كسى را بدين بخردى * بدين برز و اين فرّه ايزدى
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 607 | حكيم أبو القاسم الفردوسي