بفرمود تا پرده برداشتند * سپه را ز درگاه بگذاشتند
برفتند با دست كرده بكش * بزرگان پيل افگن شيرفش
چو طوس و گودرز و گيو دلير * چو گرگين و بيژن چو رهام شير
چو ديدند بردند پيشش نماز * از آن پس همه برگشادند راز
كه شاها دليرا گوا داورا * جهاندار و بر مهتران مهترا
چو تو شاه ننشست بر تخت عاج * فروغ از تو گيرد همى مهر و تاج
فرازندهء نيزه و تيغ و اسب * فروزندهء فرخ آذرگشسب
نترسى ز رنج و ننازى بگنج * بگيتى ز گنجت فزونست رنج
همه پهلوانان ترا بندهايم * سراسر بديدار تو زندهايم
همه دشمنان را سپردى به خاك * نماندت بگيتى ز كس بيم و باك
بهر كشورى لشكر و گنج تست * بجايى كه پى بر نهى رنج تست
ندانيم كانديشهء شهريار * چرا تيره شد اندرين روزگار
ترا زين جهان روز برخوردنست * نه هنگام تيمار و پژمردنست
گر از ما به چيزى بيازرد شاه * از آزار او نيست ما را گناه
بگويد بما تا دلش خوش كنيم * پر از خون دل و رخ بر آتش كنيم
و گر دشمنى دارد اندر نهان * بگويد بما شهريار جهان
همه تاج داران كه بودند شاه * بدين داشتند ارج گنج و سپاه
كه گر سر ستانند و گر سر دهند * چو ترگ دليران بسر بر نهند
نهانى كه دارد بگويد بما * همان چارهء آن بجويد ز ما
بديشان چنين گفت پس شهريار * كه با كس نداريد كس كارزار
بگيتى ز دشمن مرا نيست رنج * نشد نيز جايى پراگنده گنج
نه آزار دارم ز كار سپاه * نه اندر شما هست مرد گناه
ز دشمن چو كين پدر خواستم * بداد و بدين گيتى آراستم
بگيتى پئ خاك تيره نماند * كه مهر نگين مرا بر نخواند
شما تيغها در نيام آوريد * مى سرخ و سيمينه جام آوريد
بجاى چرنگ كمان ناى و چنگ * بسازيد با باده و بوى و رنگ
بيك هفته من پيش يزدان بپاى * ببودم بانديشه و پاك راى
يكى آرزو دارم اندر نهان * همى خواهم از كردگار جهان
بگويم گشاده چو پاسخ دهيد * بپاسخ مرا روز فرخ نهيد
شما پيش يزدان نيايش كنيد * برين كام و شادى ستايش كنيد
كه او داد بر نيك و بد دستگاه * ستايش مر او را كه بنمود راه
از آن پس به من شادمانى كنيد * ز بدها روان بىگمانى كنيد
بدانيد كين چرخ ناپايدار * نداند همى كهتر از شهريار
همى بِدرَوَد پير و برنا بهم * ازو داد بينيم و زو هم ستم
همه پهلوانان ز نزديك شاه * برون آمدند از غمان جان تباه
بسالار بار آن زمان گفت شاه * كه بنشين پس پردهء بارگاه
كسى را مده بار در پيش من * ز بيگانه و مردم خويش من