تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
ز تركان هر آن كس كه بد سر فراز * شدند از نوازش همه بىنياز
برخشنده روز و بهنگام خواب * همى آگهى جست ز افراسياب
از يشان كسى زو نشانى نداد * نكردند ازو در جهان نيز ياد
جهاندار يك شب سر و تن بشست * بشد دور با دفتر زند و اُست
همه شب بپيش جهان آفرين * همى بود گريان و سر بر زمين
همى گفت كين بندهء ناتوان * هميشه پر از درد دارد روان
همه كوه و رود و بيابان و آب * نبيند نشانى ز افراسياب
همى گفت كاى داور دادگر * تو دادى مرا نازش و زور و فر
كه او راه تو دادگر نسپرد * كسى را ز گيتى بكس نشمرد
تو دانى كه او نيست بر داد و راه * بسى ريخت خون سر بىگناه
مگر باشدم داد گر يك خداى * بنزديك آن بد كنش رهنماى
تو دانى كه من خود سراينده‌ام * پرستندهء آفريننده‌ام
بگيتى از و نام و آواز نيست * ز من راز باشد ز تو راز نيست
اگر زو تو خشنودى اى دادگر * مرا باز گردان ز پيكار سر
بكش در دل اين آتش كين من * بآيين خويش آور آيين من
ز جاى نيايش بيامد بتخت * جوان سر افراز و پيروز بخت
همى بود يك سال در حصن گنگ * بر آسود از جنبش و ساز جنگ

[ بازگشتن كىخسرو از توران به ايران زمين ]

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز * بديدار كاوسش آمد نياز
بگستهم نوذر سپرد آن زمين * ز قچغار تا پيش درياى چين
بىاندازه لشكر بگستهم داد * به دو گفت بيدار دل باش و شاد
بچين و بمكران زمين دست ياز * بهر سو فرستاده و نامه ساز
همى جوى ز افراسياب آگهى * مگر زو شود روى گيتى تهى
و زان جايگه خواسته هرچ بود * ز دينار و ز گوهر نابسود
ز مشك و پرستار و زرين ستام * همان جامه و اسب و تخت و غلام
ز گستردنيها و آلات چين * ز چيزى كه خيزد ز مكران زمين
ز گاوان گردونكشان چل هزار * همى راند پيش اندرون شهريار
همى گفت هرگز كسى پيش ازين * نديد و نبد خواسته بيش ازين
سپه بود چندانك بر كوه و دشت * همى ده شب و روز لشكر گذشت
چو دمدار بر داشتى پيش رو * به منزل رسيدى همى نو بنو
بيامد بران هم نشان تا بچاج * بياويخت تاج از بر تخت عاج
بسغد اندرون بود يك هفته شاه * همه سغد شد شاه را نيك خواه
و ز آنجا به شهر بخارا رسيد * ز لشكر هوا را همى كس نديد
بخورد و بياسود و يك هفته بود * دوم هفته با جامهء نابسود
بيامد خروشان بآتشكده * غمى بود زان اژدهاى شده
كه تور فريدون بر آورده بود * به دو اندرون كاخها كرده بود
بگسترد بر موبدان سيم و زر * بر آتش پراگند چندى گهر
و ز آن جايگه سر برفتن نهاد * همى رفت با كام دل شاه شاد