برفتن همى شاه را دل نداد * همى بود در گنگ پيروز و شاد
همه پهلوانان ايران سپاه * برفتند يك سر بنزديك شاه
كه گر شاه را دل نجنبد ز جاى * سوى شهر ايران نيايدش راى
همانا بد انديش افراسياب * گذشتست زان سو بدرياى آب
چنان پير بر گاه كاوس شاه * نه اورنگ و فرّ و نه گنج و سپاه
گر او سوى ايران شود پر ز كين * كه باشد نگهبان ايران زمين
گر او باز با بخت و افسر شود * همه رنج ما پاك بىبر شود
ازان پس بايرانيان شاه گفت * كه اين پند با سودمنديست جفت
ازان شارستان پس مهان را بخواند * و ز آن رنج بردن فراوان براند
از يشان كسى را كه شايسته تر * گرامى تر از شهر و بايسته تر
تنش را بخلعت بياراستند * ز دژ بارهء مرزبان خواستند
چنين گفت كايدر بشادى بمان * ز دل بر كن انديشهء بد گمان
ببخشيد چندانكه بد خواسته * ز اسبان و ز گنج آراسته
همه شهر زيشان توانگر شدند * چه با ياره و تخت و افسر شدند
[ بازگشتن خسرو از گنگ دژ به سوى سياوشگرد ]
بدانگه كه بيدار گردد خروس * ز درگاه برخاست آواى كوس
سپاهى شتابنده و راه جوى * بسوى بيابان نهادند روى
همه نامداران هر كشورى * برفتند هر جا كه بد مهترى
خورشها ببردند نزديك شاه * كه بود از در شهريار و سپاه
براهى كه لشكر همى برگذشت * در و دشت يك سر چو بازار گشت
بكوه و بيابان و جاى نشست * كسى را نبد كسى كه بگشاد دست
بزرگان ابا هديه و با نثار * پذيره شدندى بر شهريار
چو خلعت فراز آمديشان ز گنج * نهشتى كه با او برفتى برنج
پذيره شدش گيو با لشكرى * و ز آن شهر هر كس كه بد مهترى
چو ديد آن سرو فرّهء سر فراز * پياده شد و برد پيشش نماز
جهاندار بسيار بنواختشان * برسم كيان جايگه ساختشان
چو خسرو بنزديك كشتى رسيد * فرود آمد و بادبان بركشيد
دو هفته بران روى دريا بماند * ز گفتار با گيو چندى براند
چنين گفت هر كو نديدست گنگ * نبايد كه خواهد بگيتى درنگ
بفرمود تا كار بر ساختند * دو زورق به آب اندر انداختند
شناساى كشتى هر آن كس كه بود * كه بر ژرف دريا دليرى نمود
بفرمود تا بادبان بركشيد * بدرياى بىمايه اندر كشيد
همان راه دريا بيك ساله راه * چنان تيز شد باد در هفت ماه
كه آن شاه و لشكر بدين سو گذشت * كه از باد كژ آستى تر نگشت
سپهدار لشكر به خشكى كشيد * ببستند كشتى و هامون بديد
خورش كرد و پوشش هم آنجا يله * بملاح و آن كس كه كردى خله
بفرمود دينار و خلعت ز گنج * ز گيتى كسى را كه بردند رنج
و ز آن آب راه بيابان گرفت * جهانى ازو مانده اندر شگفت