تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
و گر خود نيايد فرستد سپاه * كزين سو خرامد همى كينه خواه
فرستاده از نزد افراسياب * بچين اندر آمد بهنگام خواب
سرافراز فغفور بنواختش * يكى خرّم ايوان بپرداختش
و زان سو بگنگ اندر افراسياب * نه آرام بودش نه خورد و نه خواب
به ديوار عرّاده بر پاى كرد * ببرج اندرون رزم را جاى كرد
بفرمود تا سنگهاى گران * كشيدند بر باره افسونگران
بسى كاردانان رومى بخواند * سپاهى به ديوار دژ برنشاند
بر آورد بيدار دل جاثليق * بران باره عرّاده و منجنيق
كمانهاى چرخ و سپرهاى كرگ * همه برجها پر ز خفتان و ترگ
گروهى ز آهنگران رنجه كرد * ز پولاد بر هر سوى پنجه كرد
ببستند بر نيزه‌هاى دراز * كه هر كس كه رفتى بر دژ فراز
بدان چنگ تيز اندر آويختى * و گر نه ز دژ زود بگريختى
سپه را درم داد و آباد كرد * بهر كار با هر كسى داد كرد
همان خود و شمشير و برگستوان * سپرهاى چينى و تير و كمان
ببخشيد بر لشكرش بىشمار * بويژه كسى كو كند كارزار
چو آسوده شد زين بشادى نشست * خود و جنگسازان خسرو پرست
پرى چهره هر روز صد چنگ زن * شدندى بدرگاه شاه انجمن
شب و روز چون مجلس آراستى * سرود از لب ترك و مى خواستى
همى داد هر روز گنجى بباد * بر امروز و فردا نيامدش ياد
دو هفته برين گونه شادان بزيست * كه داند كه فردا دلافروز كيست

[ آمدن كىخسرو به پيش گنگ دژ ]

سيم هفته كىخسرو آمد بگنگ * شنيد آن غوغاى و آواى چنگ
بخنديد و برگشت گرد حصار * بماند اندر آن گردش روزگار
چنين گفت كان كو چنين باره كرد * نه از بهر پيكار پتياره كرد
چو خون سر شاه ايران بريخت * بما بر چنين آتش كين ببيخت
شگفت آمدش كان چنان جاى ديد * سپهرى دلارام بر پاى ديد
برستم چنين گفت كاى پهلوان * سزد گر ببينى بروشن روان
كه با ما جهاندار يزدان چه كرد * ز خوبى و پيروزى اندر نبرد
بدى را كجا نام بد بر بدى * بتندى و كژّى و نابخردى
گريزان شد از دست ما بر حصار * برين سان بر آسود از روزگار
بدى كو بد آن جهان را سرست * بپيرى رسيده كنون بتّرست
بدين گر ندارم ز يزدان سپاس * مبادا كه شب زنده باشم سه پاس
كزويست پيروزى و دستگاه * هم او آفرينندهء هور و ماه
ز يك سوى آن شارستان كوه بود * ز پيكار لشكر بىاندوه بود
به روى ديگر بودش آب روان * كه روشن شدى مرد را زو روان
كشيدند بر دشت پرده سراى * ز هر سوى دژ پهلوانى بپاى
زمين هفت فرسنگ لشكر گرفت * ز لشكر زمين دست بر سر گرفت
سرا پرده زد رستم از دست راست * ز شاه جهاندار لشكر بخواست