از افراسياب آن سپهدار چين * پدر مادر شاه ايران زمين
سوارى دمان از طلايه برفت * بر شاه ايران خراميد تفت
كه پيغمبر شاه توران سپاه * گوى بر منش با درفشى سياه
همى شيده گويد كه هستم بنام * كسى بايدم تا گزارم پيام
دل شاه شد زان سخن پر ز شرم * فرو ريخت از ديدگان آب گرم
چنين گفت كاين شيده خال منست * به بالا و مردى همال منست
نگه كرد گردنكشى زان ميان * نبد پيش جز قارن كاويان
به دو گفت رو پيش او شاد كام * درودش ده از ما و بشنو پيام
چو قارن بيامد ز پيش سپاه * بديد آن درفشان درفش سياه
چو آمد بر شيده دادش درود * ز شاه و ز ايرانيان بر فزود
جوان نيز بگشاد شيرين زبان * كه بيدار دل بود و روشن روان
بگفت آنچ بشنيد ز افراسياب * ز آرام و ز بزم و رزم و شتاب
[ پاسخ فرستادن كىخسرو به افراسياب ]
چو بشنيد قارن سخنهاى نغز * از ان نامور بخرد پاك مغز
بيامد بر شاه ايران بگفت * كه پيغامها با خرد بود جفت
چو بشنيد خسرو ز قارن سخن * به ياد آمدش گفتهاى كهن
بخنديد خسرو ز كار نيا * از آن جستن چاره و كيميا
از آن پس چنين گفت كافراسياب * پشيمان شدست از گذشتن ز آب
و را چشم بىآب و لب پر سخن * مرا دل پر از دردهاى كهن
بكوشد كه تا دل بپيچاندم * ببيشئى لشكر بترساندم
بدان گه كه گردنده چرخ بلند * نگردد ببايست روز گزند
كنون چارهء ما جزين نيست روى * كه من دل پر از كين شوم پيش اوى
بگردم بآورد با او بجنگ * بهنگام كوشش نسازم درنگ
همه بخردان و ردان سپاه * بآواز گفتند كين نيست راه
جهان ديده پر دانش افراسياب * جز از چاره جستن نبيند بخواب
نداند جز از تنبل و جادويى * فريب و بد انديشى و بد خويى
ز لشكر كنون شيده را برگزيد * كه اين ديد بند بدى را كليد
همى خواهد از شاه ايران نبرد * بدان تا كند روز ما را به درد
تو بر تيزئ او دليرى مكن * از ايران و ز تاج سيرى مكن
و گر شيده از شاه جويد نبرد * بآورد گستاخ با او مگرد
بدست تو گر شيده گردد تباه * يكى نامور كم شود زان سپاه
و گر دور از ايدر تو گردى هلاك * ز ايران بر آيد يكى تيره خاك
يكى زنده از ما نماند بجاى * نه شهر و بر و بوم ايران بپاى
كسى نيست ما را ز تخم كيان * كه كين را ببندد كمر بر ميان
نياى تو پيرى جهان ديده است * بتوران و چين در پسنديده است
همى پوزش آرد بدين بد كه كرد * ز بيچارگى جست خواهد نبرد
همى گويد اسبان و گنج درم * كه بنهاد تور از پى زادشم
همان تخت شاهى و تاج سران * كمرهاى زرّين و گرز گران