سپردى مرا كوس و پرده سراى * بپيش سپه بر ببودن بپاى
دليران همه نام جستند و ننگ * مرا بهره نامد بهنگام جنگ
كنون من بدين كار نام آورم * شومشان يكايك بدام آورم
بخنديد گودرز و زو شاد شد * رخش تازه شد و ز غم آزاد شد
به دو گفت نيك اخترى تو ز هور * كه شيرى و بدخواه تو همچو گور
برو كآفريننده يار تو باد * چو لهّاك سيصد شكار تو باد
[ رفتن گستهم از پس لهاك و فرشيدورد ]
بپوشيد گستهم درع نبرد * ز گردان كرا ديد پدرود كرد
برون رفت و ز لشكر خويش تفت * بجنگ دو ترك سر افراز رفت
همى گفت لشكر همه سر بسر * كه گستهم را زين بد آيد بسر
يكى لشكر از نزد افراسياب * همى رفت برسان كشتى بر آب
به يارى همه جنگ جو آمدند * چو نزديك دشت دغو آمدند
خبر شد بديشان كه پيران گذشت * نبرد دليران دگرگونه گشت
همه بازگشتند يك سر ز راه * خروشان برفتند نزديك شاه
چو بشنيد بيژن كه گستهم رفت * ز لشكر بآورد لهّاك تفت
گمانى چنان برد بيژن كه او * چو تنگ اندر آيد بدشت دغو
نبايد كه لهاك و فرشيدورد * برآرند ازو خاك روز نبرد
نشست از بر ديزهء راه جوى * بنزديك گودرز بنهاد روى
چو چشمش به روى نيا بر فتاد * خروشيد و چندى سخن كرد ياد
نه خوب آيد اى پهلوان از خرد * كه هر نامدارى كه فرمان برد
مر او را بخيره بكشتن دهى * بهانه بچرخ فلك بر نهى
دو تن نامداران توران سپاه * برفتند زين سان دلاور به راه
ز هومان و پيران دلاورترند * بگوهر بزرگان آن كشورند
كنون گستهم شد بجنگ دو تن * نبايد كه آيد برو بر شكن
همه كام ما باز گردد به درد * چو كم گردد از لشكر آن رادمرد
چو بشنيد گودرز گفتار اوى * كشيدن بدان كار تيمار اوى
پس انديشه كرد اندران يك زمان * هم از بد كه مىبرد بيژن گمان
بگردان چنين گفت سالار شاه * كه هر كس كه جويد همى نام و گاه
پس گستهم رفت بايد دمان * مر او را بدن يار با بدگمان
ندادند پاسخ كس از انجمن * نه غمخواره بد كس نه آسوده تن
بگودرز پس گفت بيژن كه كس * جز از من نباشدش فرياد رس
كه آيد ز گردان بدين كار پيش * بسيرى نيامد كس از جان خويش
مرا رفت بايد كه از كار اوى * دلم پر ز در دست و پر آب روى
به دو گفت گودرز كاى شير مرد * نه گرم آزموده ز گيتى نه سرد
نبينى كه ماييم پيروزگر * بدين كار مشتاب تند اى پسر
بريشان بود گستهم چيره بخت * وزيشان ستاند سر و تاج و تخت
بمان تا كنون از پس گستهم * سوارى فرستم چو شير دژم
كه با او بود يار گاه نبرد * سر دشمنان اندر آرد بگرد