ز ما دو برادر مداريد چشم * كه هرگز نشوييم دل را ز خشم
كزين تخمهء ويسگان كس نبود * كه بند كمر بر ميانش نسود
بر اندرز سالار پيران شويم * ز راه بيابان بتوران شويم
ار ايدونك بر ما بگيرند راه * بكوشيم تا هستمان دستگاه
چو تركان شنيدند زيشان سخن * يكى نيك پاسخ فگندند بن
كه سالار با ده يل نامدار * كشيدند كشته بران گونه خوار
و زان روى كىخسرو آمد پديد * كه يا رد بدين رزمگاه آرميد
نه اسب و سليح و نه پاى و نه پر * نه گنج و نه سالار و نه نامور
نه نيروى جنگ و نه راه گريز * چه با خويشتن كرد بايد ستيز
اگر باز گرديم گودرز و شاه * پس ما برانند پيل و سپاه
رهايى نيابيم يك تن بجان * نه خرگاه بينيم و نه دودمان
بزنهار بر ما كنون عار نيست * سپاهست بسيار و سالار نيست
ازان پس خود از شاه تركان چه باك * چه افراسياب و چه يك مشت خاك
[ راه توران گرفتن لهاك و فرشيدورد ]
چو لشكر چنين پاسخ آراستند * دو پر مايه از جاى برخاستند
بدانست لهّاك و فرشيدورد * كِشان نيست هنگام ننگ و نبرد
همى راست گويند لشكر همه * تبه گردد از بىشبانى رمه
بپدرود كردن گرفتند ساز * بيابان گرفتند و راه دراز
درفشى گرفته بدست اندرون * پر از درد دل ديدگان پر ز خون
برفتند با نامور ده سوار * دليران و شايستهء كارزار
بره بر ز ايران سواران بدند * نگهبان آن نامداران بدند
برانگيختند اسب تركان ز جاى * طلايه بيفشارد با جاى پاى
يكى ناسگاليدهشان جنگ خاست * كه از خون زمين گشت با كوه راست
بكشتند ايرانيان هشت مرد * دليران و شيران روز نبرد
و زان جا برفتند هر دو دلير * به راه بيابان بكردار شير
ز تركان جزين دو سرافراز گرد * ز دست طلايه دگر جان نبرد
پس از ديدهگه ديدهبان كرد غو * كه اى سرفرازان و گردان نو
ازين لشكر ترك دو نامدار * برون رفت با نامور ده سوار
چنان با طلايه بر آويختند * كه با خاك خون را بر آميختند
تنى هشت كشتند ايرانيان * دو تن تيز رفتند بسته ميان
چو بشنيد گودرز گفت آن دو مرد * بود گرد لهاك و فرشيدورد
برفتند با گردن افراختن * شكسته نشدشان دل از تاختن
گر ايشان از اينجا بتوران شوند * برين لشكر آيد همانا گزند
هم اندر زمان گفت با سركشان * كه اى نامداران دشمن كشان
كه جويد كنون نام نزديك شاه * بپوشد سرش را برومى كلاه
همه مانده بودند ايرانيان * شده سست و سوده ز آهن ميان
ندادند پاسخ جز از گستهم * كه بود اندر آورد شير دژم
بسالار گفت اى سرافراز شاه * چو رفتى بآورد توران سپاه