تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
درفشى ببالينش بر پاى كرد * سرش را بدان سايه در جاى كرد
سوى لشكر خويش بنهاد روى * چكان خون ز بازوش چون آب جوى

[ باز آمدن گودرز به نزد پهلوانان ايران ]

همه كينه جويان پرخاش جوى * ز بالا بلشكر نهادند روى
ابا كشتگان بسته بر پشت زين * بريشان سر آورده پرخاش و كين
چو با كينه جويان نبد پهلوان * خروشى بر آمد ز پير و جوان
كه گودرز بر دست پيران مگر * ز پيرى به خون اندر آورد سر
همى زار بگريست لشكر همه * ز ناديدن پهلوان رمه
درفشى پديد آمد از تيره گرد * گرازان و تازان بدشت نبرد
بر آمد ز لشكرگه آواى كوس * همى گرد بر آسمان داد بوس
بزرگان بر پهلوان آمدند * پر از خنده و شادمان آمدند
چنين گفت لشكر مگر پهلوان * ازو باز گرديد تيره روان
كه پيران يكى شير دل مرد بود * همه ساله جوياى آورد بود
چنين ياد كرد آن زمان پهلوان * سپرده به دو گوش پير و جوان
بانگشت بنمود جاى نبرد * بگفت آنك با او زمانه چه كرد
برهام فرمود تا بر نشست * بآوردن او ميان را ببست
به دو گفت او را بزين بر ببند * بياور چنان تازيان بر نوند
درفش و سليحش چنان هم كه هست * بدرع و ميانش مبر هيچ دست
بران گونه چون پهلوان كرد ياد * برون تاخت رهّام چون تند باد
كشيد از بر اسب روشن تنش * به خون اندرون غرقه بد جوشنش
چنان هم ببستش بخم كمند * فرود آوريدش ز كوه بلند
درفشش چو از جايگاه نشان * نديدند گردان گردنكشان
همه خواندند آفرين سر بسر * ابر پهلوان زمين در بدر
كه اى نامور پشت ايران سپاه * پرستندهء تخت تو باد ماه
فداى سپه كرده‌اى جان و تن * بپيرى زمان روزگار كهن
چنين گفت گودرز با مهتران * كه چون رزم ما گشت زين سان گران
مرا در دل آيد كه افراسياب * سپه بگذراند بدين روى آب
سپاه وى آسوده از رنج و تاب * بمانده سپاهم چنين در شتاب
و ليكن چنين دارم اميد من * كه آيد جهاندار خورشيد من
بيفروزد اين رزمگه را بفر * بيارد سپاهى بنو كينه ور
يكى هوشمندى فرستاده‌ام * بسى شاه را پندها داده‌ام
كه گر شاه تركان بيارد سپاه * نداريم پاى اندرين كينه گاه
گمانم چنانست كو با سپاه * به يارى بيايد بدين رزمگاه
مر اين كشتگان را برين دشت كين * چنين هم بداريد بر پشت زين
كزين كشتگان جان ما بىغمست * روان سياوش زين خرمست
اگر همچنين نزد شاه آوريم * شود شاد و زين پايگاه آوريم
كه آشوب تركان و ايرانيان * ازين بد كجا كم شد اندر ميان
همه يك سره خواندند آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين