جگر خسته گشتست و گم كرده راه * نخواهد كه بيند همى رزمگاه
بپيرانش بر چشم بايد فگند * نهادست سر سوى كوه بلند
سپهدار كو ناشمرده سپاه * ستاره شمارد همى گرد ماه
تو بشناس كاندر تنش نيست خون * شد از جنگ جنگاوران او زبون
شگفت از جهان ديده گودرز نيست * كه او را روان خود برين مرز نيست
شگفت از تو آيد مرا اى پدر * كه شير ژيان از تو جويد هنر
دو لشكر همى بر تو دارند چشم * يكى تيز كن مغز و بفروز خشم
كنون چون جهان گرم و روشن هوا * بگيرد همى رزم لشكر نوا
چو اين روزگار خوشى بگذرد * چو پولاد روى زمين بفسرد
چو بر نيزهها گردد افسرده چنگ * پس پشت تيغ آيد و پيش سنگ
كه آيد ز گردان بپيش سپاه * كه آورد گيرد بدين رزمگاه
ور ايدونك ترسد همى از كمين * ز جنگ سواران و مردان كين
به من داد بايد سوارى هزار * گزين من اندر خور كارزار
بر آريم گرد از كمينگاهشان * سر افشان كنيم از بر ماهشان
ز گفتار بيژن بخنديد گيو * بسى آفرين كرد بر پور نيو
بدادار گفت از تو دارم سپاس * تو دادى مرا پور نيكى شناس
همش هوش دادى و هم زور كين * شناساى هر كار و جوياى دين
به من بازگشت اين دلاور جوان * چنانچون بود بچه پهلوان
چنين گفت مر جفت را نرّه شير * كه فرزند ما گر نباشد دلير
ببرّيم ازو مهر و پيوند پاك * پدرش آب دريا بود مام خاك
و ليكن تو اى پور چيره سخن * زبان بر نيا بر گشاده مكن
كه او كارديدست و داناترست * برين لشكر نامور مهترست
كسى كو بود سودهء كارزار * نبايد بهر كارش آموزگار
سواران ما گر ببار اندرند * نه تركان برنگ و نگار اندرند
همه شور بختند و برگشته سر * همه ديده پر خون و خسته جگر
همى خواهد اين باب كارآزماى * كه تركان بجنگ اندر آرند پاى
پس پشتشان دور ماند ز كوه * برد لشكر كينه ور همگروه
ببينى تو گوپال گودرز را * كه چون بر نوردد همى مرز را
و ديگر كجا ز اختر نيك و بد * همى گردش چرخ را بشمرد
چو پيش آيد آن روزگار بهى * كند روى گيتى ز تركان تهى
چنين گفت بيژن بپيش پدر * كه اى پهلوان جهان سر بسر
خجسته نيا را گر اينست راى * سزد گر نداريم رومى قباى
شوم جوشن و خود بيرون كنم * بمى روى پژمرده گلگون كنم
چو آيم جهان پهلوان را به كار * بيايم كمر بستهء كارزار
[ دستور نبرد خواستن هومان از پيران ]
و زان لشكر ترك هومان دلير * بپيش برادر بيامد چو شير
كه اى پهلوان رد افراسياب * گرفت اندرين دشت ما را شتاب
بهفتم فراز آمد اين روزگار * ميان بسته در جنگ چندين سوار