درفش خجسته ميان سپاه * ز گوهر درفشان بكردار ماه
ز پيلان زمين سر بسر پيلگون * ز گرد سواران هوا نيلگون
درخشيدن تيغهاى بنفش * ازان سايهء كاويانى درفش
تو گفتى كه اندر شب تيره چهر * ستاره همى برفشاند سپهر
بياراست لشكر بسان بهشت * بباغ وفا سرو كينه بكشت
فريبرز را داد پس ميمنه * پس پشت لشكر حصار و بنه
گرازه سر تخمهء گيوگان * زواره نگهدار تخت كيان
به يارى فريبرز برخاستند * بيك روى لشكر بياراستند
برهّام فرمود پس پهلوان * كه اى تاج و تخت و خرد را روان
برو با سواران سوى ميسره * نگه دار چنگال گرگ از بره
بيفروز لشكرگه از فرّ خويش * سپه را همى دار در بر خويش
بدان آبگون خنجر نيوسوز * چو شير ژيان با يلان رزم توز
برفتند يارانش با او بهم * ز گردان لشكر يكى گستهم
دگر گژدهم رزم را ناگزير * فروهل كه بگذارد از سنگ تير
بفرمود با گيو تا دو هزار * برفتند برگستوانور سوار
سپرد آن زمان پشت لشكر بدوى * كه بد جاى گردان پرخاش جوى
برفتند با گيو جنگاوران * چو گرگين و چون زنگه شاوران
درفشى فرستاد و سيصد سوار * نگهبان لشكر سوى رود بار
هميدون فرستاد بر سوى كوه * درفشى و سيصد ز گردان گروه
يكى ديدهبان بر سر كوهسار * نگهبان روز و ستاره شمار
شب و روز گردن برافراخته * ازان ديده گه ديدهبان ساخته
بجستى همى تا ز توران سپاه * پى مور ديدى نهاده به راه
ز ديده خروشيدن آراستى * بگفتى بگودرز و برخاستى
بدان سان بياراست آن رزمگاه * كه رزم آرزو كرد خورشيد و ماه
چو سالار شايسته باشد بجنگ * نترسد سپاه از دلاور نهنگ
ازان پس بيامد بسالار گاه * كه دارد سپه را ز دشمن نگاه
درفش دلافروز بر پاى كرد * سپه را بقلب اندرون جاى كرد
سران را همه خواند نزديك خويش * پس پشت شيدوش و فرهاد پيش
بدست چپش رزم ديده هجير * سوى راست كتمارهء شير گير
ببستند ز آهن بگردش سراى * پس پشت پيلان جنگى بپاى
سپهدار گودرزشان در ميان * درفش از برش سايهء كاويان
همى بستد از ماه و خورشيد نور * نگه كرد پيران بلشكر ز دور
بدان ساز و آن لشكر آراستن * دل از ننگ و تيمار پيراستن
در و دشت و كوه و بيابان سنان * عنان بافته سر بسر با عنان
سپهدار پيران غمى گشت سخت * بر آشفت با تيره خورشيد بخت
ازان پس نگه كرد جاى سپاه * نيامدش بر آرزو رزمگاه
نه آوردگه ديد و نه جاى صف * همى برزد از خشم كف را به كف