كه از جان پيران برآريم دود * بران سان كه گرد پى پيل بود
[ پيام بردن گيو از گودرز نزد پيران ]
بىآزار لشكر بفرمان شاه * همى رفت منزل به منزل سپاه
چو گودرز نزديك زيبد رسيد * سران را ز لشكر همى برگزيد
هزاران دليران خنجرگزار * ز گردان لشكر دلاور سوار
از ايرانيان نامور ده هزار * سخن گوى و اندر خور كارزار
سپهدار پس گيو را پيش خواند * همه گفتهء شاه با او براند
به دو گفت كاى پور سالار سر * برافراخته سر ز بسيار سر
گزين كردم اندر خورت لشكرى * كه هستند سالار هر كشورى
بدان تا بنزديك پيران شوى * بگويى و گفتار او بشنوى
بگويى بپيران كه من با سپاه * بزيبد رسيدم بفرمان شاه
شناسى تو گفتار و كردار خويش * بىآزارى و رنج و تيمار خويش
همه شهر توران بدى را ميان * ببستند با نامدار كيان
فريدون فرخ كه با داغ و درد * ز گيتى بشد ديده پر آب زرد
پر از درد ايران پر از داغ شاه * كه با سوك ايرج نتابيد ماه
ز تركان تو تنها ازان انجمن * شناسى به مهر و وفا خويشتن
دروغست بر تو همين نام مهر * نبينم بدلت اندر آرام مهر
همانست كآن شاه آزرمجوى * مرا گفت با او همه نرم گوى
ازان كو به كار سياوش رد * بيفگند يك روز بنياد بد
بنزد منش دستگاهست نيز * ز خون پدر بىگناهست نيز
گناهى كه تا اين زمان كردهاى * ز شاهان گيتى كه آزردهاى
همى شاه بگذارد از تو همه * بدى نيكى انگارد از تو همه
نبايد كه بر دست ما بر تباه * شوى بر گذشته فراوان گناه
دگر كز پئ جنگ افراسياب * زمانه همى بر تو گيرد شتاب
بزرگان ايران و فرزند من * بخوانند بر تو همه پند من
سخن هرچ دانى بديشان بگوى * وزيشان هميدون سخن باز جوى
اگر راست باشد دلت با زبان * گذشتى ز تيمار و رستى بجان
بر و بوم و خويشانت آباد گشت * ز تيغ منت گردن آزاد گشت
ور از تو پديدار آيد گناه * نماند به تو مُهر و تخت و كلاه
نجويم برين كينه آرام و خواب * من و گرز و ميدان افراسياب
كزو شاه ما را بكين خواستن * نبايد بسى لشكر آراستن
مگر پند من سر بسر بشنوى * بگفتار هشيار من بگروى
نخستين كسى كو پى افگند كين * به خون ريختن بر نوشت آستين
به خون سياوش يازيد دست * جهانى ببيداد بر كرد پست
بسان سگانش ازان انجمن * ببندى فرستى بنزديك من
بدان تا فرستم بنزديك شاه * چه رويشان سر ستاند چه بخشد كلاه
تو نشنيدى آن داستان بزرگ * كه شير ژيان آورَد پيش گرگ
كه هر كو به خون كيان دست آخت * زمانه بجز خاك جايش نساخت