تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
گزين كرد خسرو برستم سپرد * به دو گفت كاى نامبردار گرد
ره سيستان گير و بر كش بگاه * بهندوستان اندر آور سپاه
ز غزنين برو تا به راه برين * چو گردد ترا تاج و تخت و نگين
چو آن پادشاهى شود يك سره * بآبشخور آيد پلنگ و بره
فرامرز را ده كلاه و نگين * كسى كو بخواهد ز لشكر گزين
بزن كوس رويين و شيپور و ناى * بكشمير و كابل فزون زين مپاى
كه ما را سر از جنگ افراسياب * نيابد همى خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ بلهراسب داد * به دو گفت كاى گرد خسرو نژاد
برو با سپاهى بكردار كوه * گزين كن ز گردان لشكر گروه
سواران شايستهء كارزار * ببر تا برآرى ز دشمن دمار
باشكش بفرمود تا سى هزار * دمنده هژبران نيزه‌گزار
برد سوى خوارزم كوس بزرگ * سپاهى بكردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاه * ابا شيدهء رزم زن كينه خواه
سپاه چهارم بگودرز داد * چه مايه و را پند و اندرز داد
كه رو با بزرگان ايران بهم * چو گرگين و چون زنگه و گستهم
زواره فريبرز و فرهاد و گيو * گرازه سپهدار و رهّام نيو
بفرمود بستن كمرشان بجنگ * سوى رزم توران شدن بىدرنگ
سپهدار گودرز كشوادگان * همه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زين بفرمان شاه * سپهدار گودرز پيش سپاه
بگودرز فرمود پس شهريار * چو رفتى كمر بستهء كارزار
نگر تا نيازى ببيداد دست * نگردانى ايوان آباد پست
كسى كو بجنگت نبندد ميان * چنان ساز كش از تو نايد زيان
كه نپسندد از ما بدى دادگر * سپنجست گيتى و ما بر گذر
چو لشكر سوى مرز توران برى * مكن تيز دل را به آتش سرى
نگر تا نجوشى بكردار طوس * نبندى بهر كار بر پيل كوس
جهان ديده‌اى سوى پيران فرست * هشيوار و ز يادگيران فرست
بپند فراوانش بگشاى گوش * برو چادر مهربانى بپوش
بهر كار با هر كسى داد كن * ز يزدان نيكى دهش ياد كن
چنين گفت سالار لشكر بشاه * كه فرمان تو برتر از شيد و ماه
بدان سان شوم كم تو فرمان دهى * تو شاه جهاندارى و من رهى
بر آمد خروش از در پهلوان * ز بانگ تبيره زمين شد نوان
بلشكر گه آمد دمادم سپاه * جهان شد ز گرد سواران سياه
بپيش سپاه اندرون پيل شست * جهان پست گشته ز پيلان مست
و زان ژنده پيلان جنگى چهار * بياراسته از در شهريار
نهادند بر پشتشان تخت زر * نشستنگه شاه با زيب و فر
بگودرز فرمود تا بر نشست * بران تخت زر از بر پيل مست
برانگيخت پيلان و برخاست گرد * مر آن را بنيك اخترى ياد كرد