بينداختش همچو برگ درخت * كه بر شاخ او بر زند باد سخت
نگونسار كرد آن درفش كبود * تو گفتى گهارگهانى نبود
بديدند گردان كه رستم چه كرد * چپ و راست برخاست گرد نبرد
درفش همايون ببردند و كوس * بيامد سر افراز گودرز و طوس
خروشى بر آمد ز ايران سپاه * چو پيروز شد گرد لشكر پناه
بفرمود رستم كز ايران سوار * بر من فرستيد صد نامدار
هم اكنون من آن پيل و آن تخت عاج * همان ياره و سنج و آن طوق و تاج
ستانم ز چين و بايران دهم * به پيروز شاه دليران دهم
از ايران بيامد همى صد سوار * زرهدار با گرزهء گاوسار
چنين گفت رستم بايرانيان * كه يك سر ببندند كين را ميان
بجان و سر شاه و خورشيد و ماه * به خاك سياوش بايران سپاه
بيزدان دادار جان آفرين * كه پيروزى آورد بر دشت كين
كه گر نامداران ز ايران سپاه * هزيمت پذيرد ز توران سپاه
سرش را ز تن بركنم در زمان * ز خونش كنم جويهاى روان
بدانست لشكر كه او شير خوست * بچنگش سرين گوزن آرزوست
همه سوى خاقان نهادند روى * بنيزه شده هر يكى جنگ جوى
تهمتن بپيش اندرون حمله برد * عنان را برخش تگاور سپرد
همى خون چكانيد بر چرخ ماه * ستاره نظاره بر آن رزمگاه
ز بس گرد كز رزمگه بردميد * چنان شد كه كس روى هامون نديد
ز بانگ سواران و زخم سنان * نبود ايچ پيدا ركيب از عنان
هوا گشت چون روى زنگى سياه * ز كشته نديدند بر دشت راه
همه مرز تن بود و خفتان و خود * تنان را همى داد سرها درود
ز گرد سوار ابر بر باد شد * زمين پر ز آواز پولاد شد
بسى نامدار از پى نام و ننگ * بدادند بر خيره سرها بجنگ
بر آورد رستم بر انسان خروش * كه گفتى بر آمد زمانه به جوش
چنين گفت كان پيل و آن تخت عاج * همان ياره و افسر و طوق و تاج
سپرهاى چينى و پرده سراى * همان افسر و آلت چارپاى
بايران سزاوار كىخسروست * كه او در جهان شهريار نوست
كه چون او بگيتى سر افراز شاه * نبود و نديدست خورشيد و ماه
شما را چه كارست با تاج زر * بدين زور و اين كوشش و اين هنر
همه دستها سوى بند آوريد * ميان را بخم كمند آوريد
شما را ز من زندگانى بسست * كه تاج و نگين بهر ديگر كسست
فرستم بنزديك شاه زمين * چه منشور و شنگل چه خاقان چين
و گر نه من اين خاك آوردگاه * بنعل ستوران برآرم به ماه
[ گرفتار شدن خاقان ]
بدشنام بگشاد خاقان زبان * به دو گفت كاى بد تن بد روان
مه ايران مه آن شاه و آن انجمن * همى زينهاريت بايد چو من
تو سگزى كه از هر كسى بترّى * همى شاه چين بايدت لشكرى