مرا گفته بود آن ستاره شناس * ازين روز بودم دل اندر هراس
كه رزمى بود در ميان دو كوه * جهانى شوند اندر آن همگروه
شوند انجمن كار ديده مهان * بدان جنگ بىمرد گردد جهان
پى كين نهان گردد از روى بوم * شود گرز پولاد بر سان موم
هر آن كس كه آيد بر ما بجنگ * شما دل مداريد از آن كار تنگ
دو دستش ببندم بخم ّ كمند * اگر يار باشد سپهر بلند
شما سربسر يك بيك همگروه * مباشيد از آن نامداران ستوه
مرا گر برزم اندر آيد زمان * نميرم ببزم اندرون بىگمان
همى نام بايد كه ماند دراز * نمانى همى كار چندين مساز
دل اندر سراى سپنجى مبند * كه پر خون شوى چون ببايدت كند
اگر يار باشد روان با خرد * بنيك و ببد روز را بشمرد
خداوند تاج و خداوند گنج * نبندد دل اندر سراى سپنج
چنين داد پاسخ برستم سپاه * كه فرمان تو برتر از چرخ ماه
چنان رزم سازيم با تيغ تيز * كه ماند ز ما نام تا رستخيز
ز دو رويه تنگ اندر آمد سپاه * يكى ابر گفتى بر آمد سياه
كه باران او بود شمشير و تير * جهان شد بكردار درياى قير
ز پيكان پولاد و پرّ عقاب * سيه گشت رخشان رخ آفتاب
سنانهاى نيزه بگرد اندرون * ستاره بيالود گفتى به خون
چرنگيدن گرزهء گاوچهر * تو گفتى همى سنگ بارد سپهر
به خون و بمغز اندرون خار و خاك * شده غرق و برگستوان چاك چاك
همه دشت يك سر پر از جوى خون * بهر جاى چندى فگنده نگون
چو پيلان فگنده بهم ميل ميل * برخ چون زرير و بلب همچو نيل
چنين گفت گودرز با پير سر * كه تا من ببستم به مردى كمر
نديدم كه رزمى بود زين نشان * نه هرگز شنيدم ز گردنكشان
كه از كشته گيتى برين سان بود * يكى خوار و ديگر تن آسان بود
[ رزم شنگل با رستم و گريختن شنگل ]
بغرّيد شنگل ز پيش سپاه * منم گفت گرداوژن رزم خواه
بگوييد كان مرد سگزى كجاست * يكى كرد خواهم برو نيزه راست
چو آواز شنگل برستم رسيد * ز لشكر نگه كرد و او را بديد
به دو گفت هان آمدم رزمخواه * نگر تا نگيرى بلشكر پناه
چنين گفت رستم كه از كردگار * نجستم جزين آرزوى آشكار
كه بيگانهاى زان بزرگ انجمن * دليرى كند رزم جويد ز من
نه سقلاب ماند از يشان نه هند * نه شمشير هندى نه چينى پرند
پى و بيخ ايشان نمانم بجاى * نمانم بتركان سر و دست و پاى
بر شنگل آمد بآواز گفت * كه اى بدنژاد فرومايه جفت
مرا نام رستم كند زال زر * تو سگزى چرا خوانى اى بد گهر
نگه كن كه سگزى كنون مرگ تست * كفن بىگمان جوشن و ترگ تست
همى گشت با او بآوردگاه * ميان دو صف بر كشيده سپاه