تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
يكى جامه دارد ز چرم پلنگ * بپوشد برو اندر آيد بجنگ
همى نام ببربيان خواندش * ز خفتان و جوشن فزون داندش
نسوزد در آتش نه از آب تر * شود چون بپوشد بر آيدش پر
يكى رخش دارد به زير اندرون * تو گفتى روان شد كه بيستون
همى آتش افروزد از خاك و سنگ * نيارامد از بانگ هنگام جنگ
ابا اين شگفتى بروز نبرد * سزد گر ندارى تو او را بمرد
چو بشنيد كاموس بسيار هوش * بپيران سپرد آن زمان چشم و گوش
همانا خوش آمدش گفتار اوى * برافروخت زان كار بازار اوى
بپيران چنين گفت كاى پهلوان * تو بيدار دل باش و روشن روان
ببين تا چه خواهى ز سوگند سخت * كه خوردند شاهان بيدار بخت
خورم من فزون زان كنون پيش تو * كه روشن شود زان دل و كيش تو
كه زين را نبردارم از پشت بور * بنيروى يزدان كيوان و هور
مگر بخت و راى تو روشن كنم * بريشان جهان چشم سوزن كنم
بسى آفرين خواند پيران بدوى * كه اى شاه بينا دل و راست راست‌گوى
بدين شاخ و اين يال و بازوى و كفت * هنرمند باشى ندارم شگفت
بكام تو گردد همه كار ما * نماندست بسيار پيكار ما
و زان جايگه گرد لشكر بگشت * بهر خيمه و پردهء بر گذشت
بگفت اين سخن پيش خاقان چين * همى گفت با هر كسى همچنين

[ سپاه آراستن تورانيان و ايرانيان ]

ز خورشيد چون شد جهان لعل فام * شب تيره بر چرخ بگذاشت گام
دليران لشكر شدند انجمن * كه بودند دانا و شمشيرزن
بخرگاه خاقان چين آمدند * همه دل پر از رزم و كين آمدند
چو كاموس اسپ افگن شير مرد * چو منشور و فرطوس مرد نبرد
شميران شگنى و شنگل ز هند * ز سقلاب چون كندر و شاه سند
همى راى زد رزم را هر كسى * از ايران سخن گفت هر كس بسى
ازان پس بران رايشان شد درست * كه يك سر به خون دست بايست شست
برفتند هر كس بآرام خويش * بخفتند در خيمه باكام خويش
چو باريك و خمّيده شد پشت ماه * ز تاريك زلف شبان سياه
بنزديك خورشيد چون شد درست * برآمد پر از آب رخ را بشست
سپاه دو كشور برآمد به جوش * بچرخ بلند اندر آمد خروش
چنين گفت خاقان كه امروز جنگ * نبايد كه چون دى بود با درنگ
گمان برد بايد كه پيران نبود * نه بىاو نشايد نبرد آزمود
همه همگنان رزمساز آمديم * به يارى ز راه دراز آمديم
گر امروز چون دى درنگ آوريم * همه نام را زير ننگ آوريم
و ديگر كه فردا ز افراسياب * سپاس اندر آرام جوييم و خواب
يكى رزم بايد همه همگروه * شدن پيش لشكر بكردار كوه
ز من هديه و بردهء زابلى * بيابيد با شارهء كابلى