بدانست كو مرد كاموس نيست * چنو نيزهور نيز جز طوس نيست
خروشان بيامد ز قلب سپاه * به يارى بر گيو شد كينهخواه
عنان را بپيچيد كاموس تنگ * ميان دو گرد اندر آمد بجنگ
ز تگ اسپ طوس دلاور بماند * سپهبد برو نام يزدان بخواند
به نيزه پياده به آوردگاه * همى گشت با او بپيش سپاه
دو گرد گرانمايه و يك سوار * كشانى نشد سير زان كارزار
برين گونه تا تيره شد جاى هور * همى بود بر دشت هر گونه شور
چو شد دشت بر گونهء آبنوس * پراگنده گشتند كاموس و طوس
سوى خيمه رفتند هر دو گروه * يكى سوى دشت و دگر سوى كوه
[ رسيدن رستم نزديك ايرانيان ]
چو گردون تهى شد ز خورشيد و ماه * طلايه برون شد ز هر دو سپاه
ازان ديده گه ديده بگشاد لب * كه شد دشت پر خاك و تاريك شب
پر از گفتگويست هامون و راغ * ميان يلان نيز چندين چراغ
همانا كه آمد گو پيل تن * دمان و ز زابل يكى انجمن
چو بشنيد گودرز كشواد تفت * شب تيرهگون از كوه خارا برفت
پديد آمد آن اژدهافش درفش * شب تيرهگون كرد گيتى بنفش
چو گودرز روى تهمتن بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد
پياده شد از اسپ و رستم همان * پياده بيامد چو باد دمان
گرفتند مر يكدگر را كنار * ز هر دو بر آمد خروشى بزار
ازان نامداران گودرزيان * كه از كينه جستن سر آمد زمان
به دو گفت گودرز كاى پهلوان * هشيوار و جنگى و روشن روان
همى تاج و گاه از تو گيرد فروغ * سخن هرچ گويى نباشد دروغ
تو ايرانيان را ز مام و پدر * بهى هم ز گنج و ز تخت و گهر
چنانيم بىتو چو ماهى به خاك * بتنگ اندرون سر تن اندر هلاك
چو ديدم كنون خوب چهر ترا * همين پرسش گرم و مهر ترا
مرا سوگ آن ارجمندان نماند * ببخت تو جز روى خندان نماند
به دو گفت رستم كه دل شاد دار * ز غمهاى گيتى سر آزاد دار
كه گيتى سراسر فريبست و بند * گهى سودمندى و گاهى گزند
يكى را ببستر يكى را بجنگ * يكى را بنام و يكى را بننگ
همى رفت بايد كزين چاره نيست * مرا نيز از مرگ پتياره نيست
روان تو از درد بىدرد باد * همه رفتن ما بآورد باد
ازان پس چو آگاه شد طوس و گيو * ز ايران نبرده سواران نيو
كه رستم بكوه هماون رسيد * مر او را جهان ديده گودرز ديد
برفتند چون باد لشكر ز جاى * خروش آمد و نالهء كرّ ناى
چو آمد درفش تهمتن پديد * شب تيره لشكر برستم رسيد
سپاه و سپهبد پياده شدند * ميان بسته و دلگشاده شدند
خروشى بر آمد ز لشكر به درد * ازان كشتگان زير خاك نبرد