نه رستم نه از سيستان لشكرست * فريبرز را خاك و خون ايدرست
چنين گفت پيران كه از تخت و گاه * شدم سير و بيزارم از هور و ماه
كه چون من شنيدم كز ايران سپاه * خراميد و آمد بدين رزمگاه
بشد جان و مغز سرم پر ز درد * برآمد يكى از دلم باد سرد
به دو گفت كلباد كين درد چيست * چرا بايد از طوس و رستم گريست
ز بس گرز و شمشير و پيل و سپاه * ميان اندرون باد را نيست راه
چه ايرانيان پيش ما در چه خاك * ز كىخسرو و طوس و رستم چه باك
پراگنده گشتند ازان جايگاه * سوى خيمهء خويش كردند راه
ازان پس چو آگاهى آمد بطوس * كه شد روى كشور پر آواى كوس
از ايران بيامد گو پيل تن * فريبرز كاوس و آن انجمن
بفرمود تا بر كشيدند كوس * ز گرد سپه كوه گشت آبنوس
ز كوه هماون بر آمد خروش * زمين آمد از بانگ اسپان به جوش
سپهبد بريشان زبان برگشاد * ز مازندران كرد بسيار ياد
كه با ديو در جنگ رستم چه كرد * بريشان چه آورد روز نبرد
سپاه آفرين خواند بر پهلوان * كه بيدار دل باش و روشن روان
بدين مژده گر ديده خواهى رواست * كه اين مژده آرايش جان ماست
كنون چون تهمتن بيامد بجنگ * ندارند پا اين سپه با نهنگ
يكايك بران گونه رزمى كنيم * كه اين ننگ از ايرانيان بفگنيم
درفش سرافراز خاقان و تاج * سپرهاى زرّين و آن تخت عاج
همان افسر پيل بانان بزر * سنانهاى زرّين و زرّين كمر
همان زنگ زرّين و زرّين جرس * كه اندر جهان آن نديدست كس
همان چتر كز دم طاووس نر * برو بافتستند چندان گهر
جزين نيز چندى بچنگ آوريم * چو جان را بكوشيم و جنگ آوريم
بلشكر چنين گفت بيدار طوس * كه هم با هراسيم و هم با فسوس
همه دامن كوه پر لشكرست * سر نامداران ببند اندرست
چو رستم بيايد نكوهش كند * مگر كين سخن را پژوهش كند
كه چون مرغ پيچيده بودم بدام * همه كار ناكام و پيكار خام
سپهبد همان بود و لشكر همان * كسى را نديدم ز گردان دمان
يكى حمله آريم چون شير نر * شوند از بن كه مگر زاستر
سپه گفت كين برترى خود مجوى * سخن زين نشان هيچ گونه مگوى
كزين كوه كس پيشتر نگذرد * مگر رستم اين رزمگه بنگرد
بباشيم بر پيش يزدان بپاى * كه اويست بر نيكوى رهنماى
بفرمان دارندهء هور و ماه * تهمتن بيايد بدين رزمگاه
چه دارى دژم اختر خويش را * درم بخش و دينار درويش را
بشادى ز گردان ايران گروه * خروشى بر آمد ز بالاى كوه
[ رزم كردن گيو و توس با كاموس ]
چو خورشيد زد پنجه بر پشت گاو * ز هامون بر آمد خروش چكاو