و زان پس بر آمد ز پرده سراى * خروشيدن كوس با كرّ ناى
سنانهاى رخشان و جوشان سپاه * شده روى كشور ز لشكر سياه
ز پيلان نهادند بر پنج زين * بياراست ديگر بديباى چين
زبرجد نشانده بزين اندرون * ز ديباى زربفت پيروزهگون
بزرّين ركيب و جناغ پلنگ * بزرّين و سيمين جرسها و زنگ
ز افسر سر پيل بان پر نگار * همه پاك با طوق و با گوشوار
هوا شد ز بس پرنيانى درفش * چو بازار چين سرخ و زرد و بنفش
سپاهى برفت اندران دشت رزم * كزيشان همى آرزو خواست بزم
زمين شد بكردار چشم خروس * ز بس رنگ و آرايش و پيل و كوس
برفتند شاهان لشكر ز جاى * هوا پر شد از نالهء كرّ ناى
چو از دور طوس سپهبد بديد * سپاه آنچ بودش رده بر كشيد
ببستند گردان ايران ميان * بياورد گيو اختر كاويان
از آوردگه تا سر تيغ كوه * سپه بود از ايران گروها گروه
چو كاموس و منشور و خاقان چين * چو بيورد و چون شنگل بافرين
نظاره بكوه هماون شدند * نه بر آرزو پيش دشمن شدند
چو از دور خاقان چين بنگريد * خروش سواران ايران شنيد
پسند آمدش گفت كاينت سپاه * سواران رزم آور و كينهخواه
سپهدار پيران دگر گونه گفت * هنرهاى مردان نشايد نهفت
سپهدار كو چاه پوشد بخار * برو اسپ تازد بروز شكار
ازان به كه بر خيره روز نبرد * هنرهاى دشمن كند زير گرد
نديدم سواران و گردنكشان * بگردى و مردانگى زين نشان
بپيران چنين گفت خاقان چين * كه اكنون چه سازيم بر دشت كين
ورا گفت پيران كز اندك سپاه * نگيرند ياد اندرين رزمگاه
كشيدى چنين رنج و راه دراز * سپردى و ديدى نشيب و فراز
بمان تا سه روز اندرين رزمگاه * بباشيم و آسوده گردد سپاه
سپه را كنم زان سپس به دو نيم * سر آمد كنون روز پيكار و بيم
بتازند شبگير تا نيمروز * نبرده سواران گيتى فروز
بژوپين و خنجر بتير و كمان * همى رزم جويند با بد گمان
دگر نيمهء روز ديگر گروه * بكوشند تا شب بر آيد ز كوه
شب تيره آسودگان را بجنگ * برم تا بريشان شود كار تنگ
نمانم كه آرام گيرند هيچ * سواران من با سپاه و بسيچ
به دو گفت كاموس كين راى نيست * بدين مولش اندر مرا جاى نيست
بدين مايه مردم بدين گونه جنگ * چه بايد بدين گونه چندين درنگ
بسازيم يك بار و جنگ آوريم * بريشان در و كوه تنگ آوريم
بايران گذاريم ز ايدر سپاه * نمانيم تخت و نه تاج و نه شاه
بر و بومشان پاك ويران كنيم * نه جنگ يلان جنگ شيران كنيم
زن و كودك خرد و پير و جوان * نه شاه و كنارنگ و نه پهلوان