فرستم بنزديك افراسياب * نه آرام جويم بدين بر نه خواب
ز لشكر هرانكس كه آيد بدست * سرانشان ببرّم بشمشير پست
بسوزم دهم خاك ايشان بباد * نگيريم زان بوم و بر نيز ياد
سه بهره ازان پس برانم سپاه * كنم روز بر شاه ايران سياه
يكى بهره زيشان فرستم ببلخ * بايرانيان بر كنم روز تلخ
دگر بهره بر سوى كابلستان * بكابل كشم خاك زابلستان
سوم بهره بر سوى ايران برم * ز تركان بزرگان و شيران برم
زن و كودك خرد و پير و جوان * نمانم كه باشد تنى با روان
بر و بوم ايران نمانم بجاى * كه مه دست بادا از يشان مه پاى
كنون تا كنم كارها را بسيچ * شما جنگ ايشان مجوييد هيچ
بگفت اين و دل پر ز كينه برفت * همى پوست بر تنش گفتى بكفت
بلشكر چنين گفت هومان گرد * كه دل را ز كينه نبايد سترد
دو روز اين يكى رنج بر تن نهيد * دو ديده بكوه هماون نهيد
نبايد كه ايشان شبى بىدرنگ * گريزان برانند ازين جاى تنگ
كنون كوه و رود و در و دشت و راه * جهانى شود پر درفش سپاه
[ آمدن خاقان چين به هماون ]
چو پيران بنزديك لشكر رسيد * در و دشت از سم ّ اسپان نديد
جهان پر سراپرده و خيمه بود * زده سرخ و زرد و بنفش و كبود
ز ديباى چينى و از پرنيان * درفشى ز هر پردهء در ميان
فرو ماند و زان كارش آمد شگفت * بسى با دل انديشه اندر گرفت
كه تا اين بهشتست يا رزمگاه * سپهر برينست گر تاج و گاه
بيامد بنزديك خاقان چين * پياده ببوسيد روى زمين
چو خاقان بديدش به بر در گرفت * بماند از بر و يال پيران شگفت
بپرسيد بسيار و بنواختش * بر خويش نزديك بنشاختش
به دو گفت بخبخ كه با پهلوان * نشينم چنين شاد و روشن روان
بپرسيد زان پس كز ايران سپاه * كه دارد نگين و درفش و كلاه
كدامست جنگى و گردان كيند * نشسته برين كوه سر بر چيند
چنين داد پاسخ به دو پهلوان * كه بيدار دل باش و روشن روان
درود جهان آفرين بر تو باد * كه كردى بپرسش دل بنده شاد
ببخت تو شادانم و تن درست * روانم همى خاك پاى تو جست
از ايرانيان هرچ پرسيد شاه * نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه
بىاندازه پيكار جستند و جنگ * ندارند از جنگ جز خاره سنگ
چو بىكام و بىنام و بىتن شدند * گريزان بكوه هماون شدند
سپهدار طوس است مردى دلير * بهامون نترسد ز پيكار شير
بزرگان چو گودرز كشوادگان * چو گيو و چو رهّام ز آزادگان
ببخت سر افراز خاقان چين * سپهبد نبيند سپه را جزين
به دو گفت خاقان كه نزديك من * بباش و بياور يكى انجمن