تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
بگودرز گفت اى جهان پهلوان * يكى خواب ديدم بروشن روان
نگه كن كه رستم چو باد دمان * بيايد بر ما زمان تا زمان
بفرمود تا بر كشيدند ناى * بجنبيد بر كوه لشكر ز جاى
ببستند گردان ايران ميان * برافراختند اختر كاويان
بياورد زان روى پيران سپاه * شد از گرد خورشيد تابان سياه
از آواز گردان و باران تير * همى چشم خورشيد شد خيره خير
دو لشكر به روى اندر آورده روى * ز گردان نشد هيچ كس جنگجوى
چنين گفت هومان بپيران كه جنگ * همى جست بايد چه جويى درنگ
نه لشكر بدشت شكار اندرند * كه اسپان ما زير بار اندرند
به دو گفت پيران كه تندى مكن * نه روز شتابست و گاه سخن
سه تن دوش با خوار مايه سپاه * برفتند بيگاه زين رزمگاه
چو شيران جنگى و ما چون رمه * كه از كوهسار اندر آيد دمه
همه دشت پر جوى خون يافتيم * سر نامداران نگون يافتيم
يكى كوه دارند خارا و خشك * همى خار بويند اسپان چو مشك
بمان تا بران سنگ پيچان شوند * چو بيچاره گردند بىجان شوند
گشاده نبايد كه داريد راه * دو رويه پس و پيش اين رزمگاه
چو بىرنج دشمن بچنگ آيدت * چو بشتابيش كار تنگ آيدت
چرا جست بايد همى كارزار * طلايه برين دشت بس صد سوار
بباشيم تا دشمن از آب و نان * شود تنگ و زنهار خواهد بجان
مگر خاك گر سنگ خارا خورند * چو روزى سر آيد خورند و مرند
سوى خيمه رفتند زان رزمگاه * طلايه بيامد به پيش سپاه
گشادند گردان سراسر كمر * بخوان و به خوردن نهادند سر
بلشكرگه آمد سپهدار طوس * پر از خون دل و روى چون سندروس
بگودرز گفت اين سخن تيره گشت * سر بخت ايرانيان خيره گشت
همه گرد بر گرد ما لشكرست * خور بارگى خارگر خاورست
سپه را خورش بس فراوان نماند * جز از گرز و شمشير درمان نماند
بشبگير شمشيرها بر كشيم * همه دامن كوه لشكر كشيم
اگر اختر نيك يارى دهد * بريشان مرا كامگارى دهد
ور ايدون كجا داور آسمان * بشمشير بر ما سر آرد زمان
ز بخش جهان آفرين بيش و كم * نباشد مپيماى بر خيره دم
مرا مرگ خوشتر بنام بلند * ازين زيستن با هراس و گزند
برين بر نهادند يك سر سخن * كه سالار نيك اختر افگند بن

[ فرستادن افراسياب ، خاقان و كاموس را به يارى پيران ]

چو خورشيد بر زد ز خرچنگ چنگ * بدرّيد پيراهن مشك رنگ
به پيران فرستاده آمد ز شاه * كه آمد ز هر جاى بىمر سپاه
سپاهى كه درياى چين را ز گرد * كند چون بيابان بروز نبرد
نخستين سپهدار خاقان چين * كه تختش همى بر نتابد زمين