سپهدار پيران يكى چربگوى * ز تركان فرستاد نزديك اوى
بگفت آنك من با فرنگيس و شاه * چه كردم ز خوبى بهر جايگاه
ز درد سياوش خروشان بدم * چو بر آتش تيز جوشان بدم
كنون بار ترياك زهر آمدست * مرا زو همه رنج بهر آمدست
دل طوس غمگين شد از كار اوى * بپيچيد زان درد و پيكار اوى
چنين داد پاسخ كه از مهر تو * فراوان نشانست بر چهر تو
سر آزاد كن دور شو زين ميان * ببند اين در بيم و راه زيان
بر شاه ايران شوى با سپاه * مكافات يا بى به نيكى ز شاه
بايران ترا پهلوانى دهد * همان افسر خسروانى دهد
چو ياد آيدش خوب كردار تو * دلش رنجه گردد ز تيمار تو
چنين گفت گودرز و گيو و سران * بزرگان و تيمار كش مهتران
سرايندهء پاسخ آمد چو باد * بنزديك پيران ويسه نژاد
بگفت آنچ بشنيد با پهلوان * ز طوس و ز گودرز روشن روان
چنين داد پاسخ كه من روز و شب * به ياد سپهبد گشايم دو لب
شوم هرچ هستند پيوند من * خردمند كو بشنود پند من
بايران گذارم بر و بوم و رخت * سر نامور بهتر از تاج و تخت
وزين گفتها بود مغزش تهى * همى جست نو روزگار بهى
[ سپاه فرستادن افراسياب به نزديك پيران ]
هيونى برافگند هنگام خواب * فرستاد نزديك افراسياب
كز ايران سپاه آمد و پيل و كوس * همان گيو و گودرز و رهّام و طوس
فراوان فريبش فرستادهام * ز هر گونهء بندها دادهام
سپاهى ز جنگ آوران بر گزين * كه بر زين شتابش بيايد ز كين
مگر بومشان از بنه بر كنيم * بتخت و بگنج آتش اندر زنيم
و گرنه ز كين سياوش سپاه * نياسايد از جنگ هرگز نه شاه
چو بشنيد افراسياب اين سخن * سران را بخواند از همه انجمن
يكى لشكرى ساخت افراسياب * كه تاريك شد چشمهء آفتاب
دهم روز لشكر بپيران رسيد * سپاهى كزو شد زمين ناپديد
چو لشكر بياسود روزى بداد * سپه بر گرفت و بنه بر نهاد
ز پيمان بگرديد و ز ياد عهد * بيامد دمان تا لب رود شهد
طلايه بيامد بنزديك طوس * كه بربند بر كوههء پيل كوس
كه پيران نداند سخن جز فريب * چو داند كه تنگ اندر آمد نهيب
درفش جفا پيشه آمد پديد * سپه بر لب رود صف بر كشيد
بياراست لشكر سپهدار طوس * بهامون كشيدند پيلان و كوس
دو رويه سپاه اندر آمد چو كوه * سواران تركان و ايران گروه
چنان شد ز گرد سپاه آفتاب * كه آتش بر آمد ز درياى آب
درخشيدن تيغ و ژوپين و خشت * تو گفتى شب اندر هوا لاله كشت
ز بس ترگ زرّين و زرّين سپر * ز جوش سواران زرّين كمر