همان مرغ و ماهى بريشان بزار * بگريد به دريا و بر كوهسار
از ايران همه دشت تورانيان * سر و دست و پايست و پشت و ميان
شما را همه شادمانيست راى * بكينه نجنبد همى دل ز جاى
دليران همه دست كرده بكش * بپيش خداوند خورشيد فش
همه همگنان خاك دادند بوس * چو رهّام و گرگين چو گودرز و طوس
چو خرّاد با زنگهء شاوران * دگر بيژن و گيو و كنداوران
كه اى شاه نيك اختر و شير دل * ببرده ز شيران بشمشير دل
همه يك بيك پيش تو بندهايم * ز تشوير خسرو سر افگندهايم
اگر جنگ فرمان دهد شهريار * همه سر فشانيم در كارزار
سپهدار پس گيو را پيش خواند * بتخت گرانمايگان بر نشاند
فراوانش بستود و بنواختش * بسى خلعت و نيكوى ساختش
به دو گفت كاندر جهان رنج من * تو بردى و بىبهرى از گنج من
نبايد كه بىرأى تو پيل و كوس * سوى جنگ راند سپهدار طوس
بتندى مكن سهمگين كار خرد * كه روشن روان باد بهرام گرد
ز گفتار بدگوى و ز نام و ننگ * جهان كرد بر خويشتن تار و تنگ
درم داد و روزى دهان را بخواند * بسى با سپهبد سخنها براند
همان راى زد با تهمتن بران * چنين تا رخ روز شد در نهان
چو خورشيد بر زد سنان از نشيب * شتاب آمد از رفتن با نهيب
سپهبد بيامد بنزديك شاه * ابا گيو گودرز و چندى سپاه
به دو داد شاه اختر كاويان * بران سان كه بودى برسم كيان
ز اختر يكى روز فرّخ بجست * كه بيرون شدن را كى آيد درست
همى رفت با كوس خسرو بدشت * بدان تا سپهبد به دو بر گذشت
يكى لشكرى همچو كوه سياه * گذشتند بر پيش بيدار شاه
پس لشكر اندر سپهدار طوس * بيامد بر شه زمين داد بوس
برو آفرين كرد و برشد خروش * جهان آمد از بانگ اسپان به جوش
يكى ابر بست از بر گرد سم * بر آمد خروشيدن گاودم
ز بس جوشن و كاويانى درفش * شده روى گيتى سراسر بنفش
تو خورشيد گفتى به آب اندر است * سپهر و ستاره بخواب اندر است
نهاد از بر پيل پيروزه مهد * همى رفت زين گونه تا رود شهد
[ پيغام پيران به لشكر ايران ]
هيونى بكردار باد دمان * بشد نزد پيران هم اندر زمان
كه من جنگ را گردن افراخته * سوى رود شهد آمدم ساخته
چو بشنيد پيران غمى گشت سخت * فرو بست بر پيل ناكام رخت
برون رفت با نامداران خويش * گزيده دلاور سواران خويش
كه ايران سپه را ببيند كه چيست * سر افراز چندست و با طوس كيست
رده بر كشيدند زان سوى رود * فرستاد نزد سپهبد درود
وزين روى لشكر بياورد طوس * درفش همايون و پيلان و كوس