همان به كه با جام مانيم روز * همى بگذرانيم روزى بروز
بدان آگهى نزد افراسياب * هيونى برافگند هنگام خواب
سپهبد بدان آگهى شاد شد * ز تيمار و درد دل آزاد شد
همه لشكرش گشته روشن روان * ببستند آيين ره پهلوان
همه جامهء زينت آويختند * درم بر سر او همى ريختند
چو آمد بنزديكىء شهر شاه * سپهبد پذيره شدش با سپاه
برو آفرين كرد بسيار و گفت * كه از پهلوانان ترا نيست جفت
دو هفته ز ايوان افراسياب * همى بر شد آواز چنگ و رباب
سيم هفته پيران چنان كرد راى * كه با شادمانى شود باز جاى
يكى خلعت آراست افراسياب * كه گر بر شمارى بگيرد شتاب
ز دينار و ز گوهر شاهوار * ز زرّين كمرهاى گوهر نگار
از اسپان تازى بزرّين ستام * ز شمشير هندى بزرّين نيام
يكى تخت پر مايه از عاج و ساج * ز پيروزه مهد و ز بيجاده تاج
پرستار چينى و رومى غلام * پر از مشك و عنبر دو پيروزه جام
بنزديك پيران فرستاد چيز * ازان پس بسى پندها داد نيز
كه با موبدان باش و بيدار باش * سپه را ز دشمن نگهدار باش
نگه كن خردمند كار آگهان * بهر جاى بفرست گرد جهان
كه كىخسرو امروز با خواستست * بداد و دهش گيتى آراستست
نژاد و بزرگى و تخت و كلاه * چو شد گرد ازين بيش چيزى مخواه
ز برگشتن دشمن ايمن مشو * زمان تا زمان آگهى خواه نو
بجايى كه رستم بود پهلوان * تو ايمن بخسپى بپيچد روان
پذيرفت پيران همه پند اوى * كه سالار او بود و پيوند اوى
سپهدار پيران و آن انجمن * نهادند سر سوى راه ختن
بپاى آمد اين داستان فرود * كنون رزم كاموس بايد سرود
داستان كاموس كشانى
بنام خداوند خورشيد و ماه * كه دل را بنامش خرد داد راه
خداوند هستى و هم راستى * نخواهد ز تو كژّى و كاستى
خداوند بهرام و كيوان و شيد * ازويم نويد و بدويم اميد
ستودن مر او را ندانم همى * از انديشه جان بر فشانم همى
ازو گشت پيدا مكان و زمان * پى مور بر هستىء او نشان
ز گردنده خورشيد تا تيره خاك * دگر باد و آتش همان آب پاك
بهستىء يزدان گواهى دهند * روان ترا آشنايى دهند
ز هرچ آفريدست او بىنياز * تو در پادشاهيش گردن فراز
ز دستور و گنجور و از تاج و تخت * ز كمّى و بيشى و از ناز و بخت
همه بىنيازست و ما بندهايم * بفرمان و رايش سر افگندهايم