تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١

فريدون

[ پادشاهى فريدون پانسد سال بود ]

فريدون چو شد بر جهان كامگار * ندانست جز خويشتن شهريار
برسم كيان تاج و تخت مهى * بياراست با كاخ شاهنشهى
بروز خجسته سر مهر ماه * بسر بر نهاد آن كيانى كلاه
زمانه بىاندوه گشت از بدى * گرفتند هر كس ره ايزدى
دل از داوريها بپرداختند * بآيين يكى جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادكام * گرفتند هر يك ز ياقوت جام
مىء روشن و چهرهء شاه نو * جهان نو ز داد و سر ماه نو
بفرمود تا آتش افروختند * همه عنبر و زعفران سوختند
پرستيدن مهرگان دين اوست * تن آسائى و خوردن آيين اوست
اگر يادگارست از و ماه مهر * بكوش و برنج ايچ منماى چهر
و را بد جهان ساليان پانصد * نيفكند يك روز بنياد بد
جهان چون برو بر نماد اى پسر * تو نيز آز مپرست و اندوه مخور
نماند چنين دان جهان بر كسى * در و شادكامى نيابى بسى
فرانك نه آگاه بد زين نهان * كه فرزند او شاه شد بر جهان
ز ضحاك شد تخت شاهى تهى * سر آمد برو روزگار مهى
پس آگاهى آمد ز فرخ پسر * بمادر كه فرزند شد تاجور
نيايش كنان شد سرو تن بشست * بپيش جهان داور آمد نخست
نهاد آن سرش پست بر خاك بر * همى خواند نفرين بضحاك بر
همى آفرين خواند بر كردگار * بر آن شادمان گردش روزگار
و زان پس كسى را كه بودش نياز * همى داشت روز بد خويش راز
نهانش نوا كرد و كس را نگفت * همان راز او داشت اندر نهفت
يكى هفته زين گونه بخشيد چيز * چنان شد كه درويش نشناخت نيز
دگر هفته مر بزم را كرد ساز * مهانى كه بودند گردن فراز
بياراست چون بوستان خان خويش * مهان را همه كرد مهمان خويش
و زان پس همه گنج آراسته * فراز آوريده نهان خواسته
همان گنجها را گشادن گرفت * نهاده همه راى دادن گرفت
گشادن در گنج را گاه ديد * درم خوار شد چون پسر شاه ديد
همان جامه و گوهر شاهوار * همان اسپ تازى بزرين عذار
همان جوشن و خود و زوپين و تيغ * كلاه و كمر هم نبودش دريغ
همه خواسته بر شتر بار كرد * دل پاك سوى جهاندار كرد
فرستاد نزديك فرزند چيز * زبانى پر از آفرين داشت نيز
چو آن خواسته ديد شاه زمين * بپذرفت و بر مام كرد آفرين
بزرگان لشگر چو بشناختند * بر شهريار جهان تاختند
كه اى شاه پيروز يزدان شناس * ستايش مر او را و زويت سپاس
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 31 | حكيم أبو القاسم الفردوسي