تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
سپاهى نبايد كه با پيشه‌ور * بيك روى جويند هر دو هنر
يكى كارورز و يكى گرزدار * سزاوار هر كس پديدست كار
چو اين كار آن جويد آن كار اين * پر آشوب گردد سراسر زمين
ببند اندرست آنكه ناپاك بود * جهان را ز كردار او باك بود
شما دير مانيد و خرّم بويد * برامش سوى ورزش خود شويد
[ شنيدند يك سر سخنهاى شاه * از آن مرد پرهيز با دستگاه ]
و زان پس همه نامداران شهر * كسى كش بد از تاج و ز گنج بهر
برفتند با رامش و خواسته * همه دل بفرمانش آراسته
فريدون فرزانه بنواختشان * بر اندازه بر پايگه ساختشان
همه پندشان داد و كرد آفرين * همه ياد كرد از جهان آفرين
[ همى گفت كين جايگاه منست * بنيك اختر بومتان روشنست ]
كه يزدان پاك از ميان گروه * بر انگيخت ما را ز البرز كوه
بدان تا جهان از بد اژدها * بفرمان گرز من آيد رها
چو بخشايش آورد نيكى دهش * بنيكى ببايد سپردن رهش
منم كدخداى جهان سربسر * نشايد نشستن بيك جاى بر
و گرنه من ايدر همى بودمى * بسى با شما روز پيمودمى
مهان پيش او خاك دادند بوس * ز درگاه برخاست آواى كوس
دمادم برون رفت لشكر ز شهر * و زان شهر نايافته هيچ بهر
ببردند ضحاك را بسته خوار * به پشت هيونى بر افگنده زار
همى راند ازين گونه تا شير خوان * جهان را چو اين بشنوى پير خوان
بسا روزگارا كه بر كوه و دشت * گذشتست و بسيار خواهد گذشت
بران گونه ضحاك را بسته سخت * سوى شير خوان برد بيدار بخت
همى راند او را بكوه اندرون * همى خواست كارد سرش را نگون
بيامد هم آنگه خجسته سروش * به خوبى يكى راز گفتش به گوش
كه اين بسته را تا دماوند كوه * ببر همچنان تازيان بىگروه
مبر جز كسى را كه نگريزدت * بهنگام سختى ببر گيردت
بياورد ضحاك را چون نوند * بكوه دماوند كردش ببند
بكوه اندرون تنگ جايش گزيد * نگه كرد غارى بنش ناپديد
بياورد مسمارهاى گران * بجايى كه مغزش نبود اندران
فرو بست دستش بر آن كوه باز * بدان تا بماند به سختى دراز
ببستش بر ان گونه آويخته * وزو خون دل بر زمين ريخته
[ از و نام ضحاك چون خاك شد * جهان از بد او همه پاك شد ]
[ گسسته شد از خويش و پيوند او * بمانده بدان گونه در بند او ]