همه سر سوى رزم توران نهند * همه شادمانى و سوران نهند
نهادند سر پيش او بر زمين * همه يك بيك خواندند آفرين
كه ما بندگانيم و شاهى تراست * در گاو تا برج ماهى تراست
[ گنجها بخشيدن خسرو ، پهلوانان را ]
بجايى كه بودند ز اسپان يله * بلشكرگه آورد يك سر گله
بفرمود كان كو كمند افگنست * برزم اندرون گرد و رويين تنست
بپيش فسيله كمند افگنند * سر بادپايان ببند افگنند
در گنج دينار بگشاد و گفت * كه گنج از بزرگان نشايد نهفت
گه بخشش و كينهء شهريار * شود گنج دينار بر چشم خوار
بمردان همى گنج و تخت آوريم * بخورشيد بار درخت آوريم
چرا برد بايد غم روزگار * كه گنج از پى مردم آيد به كار
بزرگان ايران از انجمن * نشسته بپيشش همه تن بتن
بياورد صد جامه ديباى روم * همه پيكر از گوهر و زرّ بوم
هم از خزّ و منسوج و هم پرنيان * يكى جام پر گوهر اندر ميان
نهادند پيش سر افراز شاه * چنين گفت شاه جهان با سپاه
كه اينت بهاى سر بىبها * پلاشان دژخيم نرّ اژدها
كجا پهلوان خواند افراسياب * ببيدارى او شود سير خواب
سر و تيغ و اسپش بيارد چو گرد * بلشكرگه ما بروز نبرد
سبك بيژن گيو بر پاى جست * ميان كشتن اژدها را ببست
همه جامه برداشت وان جام زر * بجام اندرون نيز چندى گهر
بسى آفرين كرد بر شهريار * كه خرم بدى تا بود روزگار
و زانجا بيامد بجاى نشست * گرفته چنان جام گوهر بدست
بگنجور فرمود پس شهريار * كه آرد دو صد جامهء زرنگار
صد از خزّ و ديبا و صد پرنيان * دو گلرخ بزنّار بسته ميان
چنين گفت كين هديه آن را دهم * و زان پس به دو نيز ديگر دهم
كه تاج تژاو آورد پيش من * و گر پيش اين نامدار انجمن
كه افراسيابش بسر بر نهاد * ورا خواند بيدار و فرّخ نژاد
همان بيژن گيو بر جست زود * كجا بود در جنگ بر سان دود
بزد دست و آن هديها بر گرفت * ازو ماند آن انجمن در شگفت
بسى آفرين كرد و بنشست شاد * كه گيتى بكى خسرو آباد باد
بفرمود تا با كمر ده غلام * ده اسپ گزيده بزرّين ستام
ز پوشيده رويان ده آراسته * بياورد موبد چنين خواسته
چنين گفت بيدار شاه رمه * كه اسپان و اين خوبرويان همه
كسى را كه چون سر بپيچد تژاو * سزد گر ندارد دل شير گاو
پرستندهاى دارد او روز جنگ * كز آواز او رام گردد پلنگ
برخ چون بهار و به بالا چو سرو * ميانش چو غرو و برفتن تذرو
يكى ماهرويست نام اسپنوى * سمن پيكر و دلبر و مشك بوى
نبايد زدن چون بيابدش تيغ * كه از تيغ باشد چنان رخ دريغ