چو تركان درفش سپهدار خويش * بديدند رفتند ناچار پيش
خروش آمد و نالهء كرّ ناى * دم ناى رويين و هندى دراى
جهان ديده گيو اندر آمد به آب * چو كشتى كه از باد گيرد شتاب
بر آورد گرز گران را بكفت * سپه ماند از كار او در شگفت
سبك شد عنان و گران شد ركيب * سر سركشان خيره گشت از نهيب
بشمشير و با نيزه سرگراى * همى كشت از يشان يل رهنماى
از افگنده شد روى هامون چو كوه * ز يك تن شدند آن دليران ستوه
قفاى يلان سوى او شد همه * چو شير اندر آمد بپيش رمه
چو لشكر هزيمت شد از پيش گيو * چنان لشكرى گشن و مردان نيو
چنان خيره برگشت و بگذاشت آب * كه گفتى نديدست لشكر بخواب
دمان تا بنزديك پيران رسيد * همى خواست از تن سرش را بريد
بخوارى پياده ببردش كشان * دمان و پر از درد چون بيهشان
چنين گفت كين بد دل و بىوفا * گرفتار شد در دم اژدها
سياوش بگفتار او سر بداد * گر او باد شد اين شود نيز باد
ابر شاه پيران گرفت آفرين * خروشان ببوسيد روى زمين
همى گفت كاى شاه دانش پژوه * چو خورشيد تابان ميان گروه
تو دانستهء درد و تيمار من * ز بهر تو با شاه پيكار من
سزد گر من از چنگ اين اژدها * ببخت و بفرّ تو يابم رها
[ رها كردن فرنگيس پيران را از گيو ]
بكى خسرو اندر نگه كرد گيو * بدان تا چه فرمان دهد شاه نيو
فرنگيس را ديد ديده پر آب * زبان پر ز نفرين افراسياب
بگيو آن زمان گفت كاى سرفراز * كشيدى بسى رنج راه دراز
چنان دان كه اين پير سر پهلوان * خردمند و رادست و روشن روان
پس از داور دادگر رهنمون * بدان كو رهانيد ما را ز خون
ز بد مهر او پردهء جان ماست * وزين كردهء خويش زنهار خواست
به دو گفت گيو اى سر بانوان * انوشه روان باش تا جاودان
يكى سخت سوگند خوردم به ماه * بتاج و بتخت شهِ نيك خواه
كه گر دست يابم برو روز كين * كنم ارغوانى ز خونش زمين
به دو گفت كىخسرو اى شيرفش * زبان را ز سوگند يزدان مكش
كنونش بسوگند گستاخ كن * بخنجر ورا گوش سوراخ كن
چو از خنجرت خون چكد بر زمين * هم از مهر ياد آيدت هم ز كين
بشد گيو و گوشش بخنجر بسفت * ز سوگند برتر درشتى نگفت
چنين گفت پيران ازان پس بشاه * كه كلباد شد بىگمان با سپاه
بفرماى كاسپم دهد باز نيز * چنان دان كه بخشيدهء جان و چيز
به دو گفت گيو اى دلير سپاه * چرا سست گشتى بآوردگاه
بسوگند يا بى مگر باره باز * دو دستت ببندم به بند دراز
كه نگشايد اين بند تو هيچكس * گشاينده گلشهر خواهيم و بس
كجا مهتر بانوان تو اوست * وزو نيست پيدا ترا مغز و پوست