تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
كه كس را نگويى كه بگشاى دست * چنين رو دمان تا بجاى نشست
ندانم چه رازست نزد سپهر * بخواهد بريدن ز ما پاك مهر
چو بشنيد گفتارش افراسياب * بديده ز خشم اندر آورد آب
يكى بانگ بر زد ز پيشش براند * بپيچيد پيران و خامش بماند
ازان پس بمغز اندر افگند باد * بدشنام و سوگند لب برگشاد
كه گر گيو و كىخسرو ديو زاد * شوند ابر غرّنده گر تيز باد
فرود آورمشان ز ابر بلند * بزد دست و ز گرز بگشاد بند
ميانشان ببرّم بشمشير تيز * بماهى دهم تا كند ريز ريز
چو كىخسرو ايران بجويد همى * فرنگيس بارى چه پويد همى

[ گفتگوى گيو با باژبان ]

خود و سركشان سوى جيحون كشيد * همى دامن از خشم در خون كشيد
بهومان بفرمود كاندر شتاب * عنان را بكش تا لب رود آب
كه چون گيو و خسرو ز جيحون گذشت * غم و رنج ما باد گردد بدشت
نشان آمد از گفتهء راستان * كه دانا بگفت از گه باستان
كه از تخمهء تور و ز كىقباد * يكى شاه خيزد ز هر دو نژاد
كه توران زمين را كند خارستان * نماند برين بوم و بر شارستان
رسيدند پس گيو و خسرو بر آب * همى بودشان بر گذشتن شتاب
گرفتند پيگار با باژخواه * كه كشتى كدامست بر باژگاه
نوندى كجا بادبانش نكوست * به خوبى سزاوار كىخسرو اوست
چنين گفت با گيو پس باج خواه * كه آب روان را چه چاكر چه شاه
همى گر گذر بايدت ز آب رود * فرستاد بايد بكشتى درود
به دو گفت گيو آنچ خواهى بخواه * گذر ده كه تنگ اندر آمد سپاه
بخواهم ز تو باج گفت اندكى * ازين چار چيزت بخواهم يكى
زره خواهم از تو گر اسپ سياه * پرستار و گر پور فرخنده ماه
به دو گفت گيو اى گسسته خرد * سخن زان نشان گوى كاندر خورد
بهر باژگر شاه شهرى بدى * ترا زين جهان نيز بهرى بدى
كه باشى كه شه را كنى خواستار * چنين باد پيمايى اى بادسار
و گر مادر شاه خواهى همى * بباژ افسر ماه خواهى همى
سه ديگر چو شبرنگ بهزاد را * كه كوتاه دارد بتگ باد را
چهارم چو جستى بخيره زره * كه آن را ندانى گره تا گره
نگردد چنين آهن از آب تر * نه آتش برو بر بود كارگر
نه نيزه نه شمشير هندى نه تير * چنين باژ خواهى بدين آب گير
كنون آب ما را و كشتى ترا * بدين گونه شاهى درشتى ترا

[ گذشتن كىخسرو از جيحون ]

به دو گفت گيو ار تو كىخسروى * نبينى ازين آب جز نيكوى
فريدون كه بگذاشت اروند رود * فرستاد تخت مهى را درود
جهانى شد او را سراسر رهى * كه با روشنى بود و با فرّهى
چه انديشى ار شاه ايران توى * سر نامداران و شيران توى
به بد آب را كى بود بر تو راه * كه با فرّ و برزى و زيباى گاه