سوى شهر ايران نهادند روى * فرنگيس و شاه و گو جنگ جوى
چو بشنيد پيران غمى گشت سخت * بلرزيد بر سان برگ درخت
ز گردان گزين كرد كلباد را * چو نستيهن و گرد پولاد را
بفرمود تا ترك سيصد سوار * برفتند تازان بران كارزار
سر گيو بر نيزه سازيد گفت * فرنگيس را خاك بايد نهفت
ببنديد كىخسرو شوم را * بد اختر پى او بر و بوم را
سپاهى برين گونه گرد و جوان * برفتند بيدار دو پهلوان
فرنگيس با رنج ديده پسر * بخواب اندر آورده بودند سر
ز پيمودن راه و رنج شبان * جهانجوى را گيو بد پاسبان
دو تن خفته و گيو با رنج و خشم * به راه سواران نهاده دو چشم
ببرگستوان اندرون اسپ گيو * چنانچون بود ساز مردان نيو
زره در بر و بر سرش بود ترگ * دل ارغنده و تن نهاده بمرگ
[ گريختن كلباد و نستهين از بر گيو ]
چو از دور گرد سپه را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بر كشيد
خروشى بر آورد برسان ابر * كه تاريك شد مغز و چشم هژبر
ميان سواران بيامد چو گرد * ز پرخاش او خاك شد لاژورد
زمانى بخنجر زمانى بگرز * همى ريخت آهن ز بالاى برز
ازان زخم گوپال گيو دلير * سران را همى شد سر از جنگ سير
دل گيو خندان شد از زور خشم * كه چون چشمه بوديش دريا به چشم
ازان پس گرفتندش اندر ميان * چنان لشكرى همچو شير ژيان
ز نيزه نيستان شد آوردگاه * بپوشيد ديدار خورشيد و ماه
غمى شد دل شير در نيستان * ز خون نيستان كرد چون ميستان
از يشان بيفگند بسيار گيو * ستوه آمدند آن سواران ز نيو
به نستيهن گرد كلباد گفت * كه اين كوه خاراست نه يال و سفت
همه خسته و بسته گشتند باز * بنزديك پيران گردن فراز
همه غار و هامون پر از كشته بود * ز خون خاك چون ارغوان گشته بود
چو نزديك كىخسرو آمد دلير * پر از خون برو چنگ برسان شير
به دو گفت كاى شاه دل شاد دار * خرد را ز انديشه آزاد دار
يكى لشكر آمد بر ما بجنگ * چو كلباد و نستيهن تيز چنگ
چنان باز گشتند آن كس كه زيست * كه بر يال و برشان ببايد گريست
گذشته ز رستم بايران سوار * ندانم كه با من كند كارزار
ازو شاد شد خسرو پاك دين * ستودش فراوان و كرد آفرين
بخوردند چيزى كجا يافتند * سوى راه بىراه بشتافتند
چو تركان بنزديك پيران شدند * چنان خسته و زار و گريان شدند
بر آشفت پيران بكلباد گفت * كه چونين شگفتى نشايد نهفت
چه كرديد با گيو و خسرو كجاست * سخن بر چه سانست برگوى راست
به دو گفت كلباد كاى پهلوان * بپيش تو گر بر گشايم زبان
كه گيو دلاور بگردان چه كرد * دلت سير گردد به دشت نبرد