فراوان بلشكر مرا ديدهء * نبرد مرا هم پسنديدهء
همانا كه گوپال بيش از هزار * گرفتى ز دست من آن نامدار
سرش ويژه گفتى كه سندان شدست * بر و ساعدش پيل دندان شدست
من آورد رستم بسى ديدهام * ز جنگ آوران نيز بشنيدهام
برخمش نديدم چنين پايدار * نه در كوشش و پيچش كارزار
همى هر زمان تيز و جوشان بدى * بنوّى چو پيلى خروشان بدى
برآشفت پيران به دو گفت بس * كه ننگست ازين ياد كردن بكس
نه از يك سوارست چندين سخن * تو آهنگ آورد مردان مكن
تو رفتى و نستيهن نامور * سپاهى بكردار شيران نر
كنون گيو را ساختى پيل مست * ميان يلان گشت نام تو پست
چو زين يابد افراسياب آگهى * بيندازد آن تاج شاهنشهى
كه دو پهلوان دلير و سوار * چنين لشكرى از در كارزار
ز پيش سوارى نموديد پشت * بسى از دليران تركان بكشت
گواژه بسى باشدت با فسوس * نه مرد نبردى و گوپال و كوس
[ آمدن پيران از پى كىخسرو ]
سواران گزين كرد پيران هزار * همه جنگجوى و همه نامدار
بديشان چنين گفت پيران كه زود * عنان تگاور ببايد بسود
شب و روز رفتن چو شير ژيان * نبايد گشادن بره بر ميان
كه گر گيو و خسرو بايران شوند * زنان اندر ايران چو شيران شوند
نماند برين بوم و بر خاك و آب * وزين داغ دل گردد افراسياب
بگفتار او سر بر افراختند * شب و روز يك سر همى تاختند
نجستند روز و شب آرام و خواب * وزين آگهى شد بافراسياب
چنين تا بيامد يكى ژرف رود * سپه شد پراگنده چون تار و پود
بنش ژرف و پهناش كوتاه بود * به دو بر برفتن دژ آگاه بود
نشسته فرنگيس بر پاس گاه * بديگر كران خفته بد گيو و شاه
فرنگيس زان جايگه بنگريد * درفش سپهدار توران بديد
دوان شد بر گيو و آگاه كرد * بران خفتگان خواب كوتاه كرد
به دو گفت كاى مرد با رنج خيز * كه آمد ترا روزگار گريز
ترا گر بيابند بىجان كنند * دل ما ز درد تو پيچان كنند
مرا با پسر ديده گردد پر آب * برد بسته تا پيش افراسياب
و زان پس ندانم چه آيد گزند * نداند كسى راز چرخ بلند
به دو گفت گيو اى مه بانوان * چرا رنجه كردى بدينسان روان
تو با شاه بر شو به بالاى تند * ز پيران و لشكر مشو هيچ كند
جهاندار پيروز يار منست * سر اختر اندر كنار منست
به دو گفت كىخسرو اى رزمساز * كنون بر تو بر كار من شد دراز
ز دام بلا يافتم من رها * تو چندين مشو در دم اژدها
بهامون مرا رفت بايد كنون * فشاندن بشمشير بر شيد خون