تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
سياوش به دو گفت كاى بختيار * درخت بزرگى تو آرى ببار
مرا گنج و خوبى همه زان ِ تست * بهر جاى رنج تو بينم نخست
يكى شهر سازم بدين جاى من * كه خيره بماند دل انجمن

[ سخن گفتن سياوش با پيران از بودنيها ]

ازان بوم خرّم چو گشتند باز * سياوش همى بود با دل براز
از اختر شناسان بپرسيد شاه * كه گر سازم ايدر يكى جايگاه
ازو فرّ و بختم بسامان بود * و گر كار با جنگ سازان بود
بگفتند يك سر بشاه گزين * كه بس نيست فرخنده بنياد اين
از اخترشناسان برآورد خشم * دلش گشت پر درد و پر آب چشم
[ كجا گفته بودند با او ز پيش * كه چون بگذرد چرخ بر كار خويش ]
[ سرانجام چون گرددت روزگار * بزشتى شود بخت آموزگار ]
عنان تگاور همى داشت نرم * همى ريخت از ديدگان آب گرم
به دو گفت پيران كه اى شهريار * چه بودت كه گشتى چنين سوگوار
چنين داد پاسخ كه چرخ بلند * دلم كرد پر درد و جانم نژند
كه هر چند گرد آورم خواسته * هم از گنج و هم تاج آراسته
بفرجام يك سر بدشمن رسد * بدى بد بود مرگ بر تن رسد
[ كجا آن حكيمان و دانندگان * همان رنج بردار خوانندگان ]
[ كجا آن سر تاج شاهنشهان * كجا آن دلاور گرامى مهان ]
[ كجا آن بتان پر از ناز و شرم * سخن گفتن خوب و آواى نرم ]
[ كجا آنك بر كوه بودش كنام * رميده ز آرام و ز كام و نام ]
[ چو گيتى تهى ماند از راستان * تو ايدر ببودن مزن داستان ]
[ ز خاكيم و بايد شدن زير خاك * همه جاى ترسست و تيمار و باك ]
[ تو رفتى و گيتى بماند دراز * كسى آشكارا نداند ز راز ]
[ جهان سر بسر عبرت و حكمتست * چرا زو همه بهر من غفلتست ]
[ چو شد سال بر شست و شش چاره جوى * ز بيشىّ و از رنج بر تاب روى ]
[ تو چنگ فزونى زدى بر جهان * گذشتند بر تو بسى همرهان ]
[ چو زان نامداران جهان شد تهى * تو تاج فزونى چرا بر نهى ]
[ نباشى بدين گفته همداستان * يكى شو بخوان نامهء باستان ]
[ كزيشان جهان يك سر آباد بود * بدانگه كه اندر جهان داد بود ]

[ ساختن سياوش شهر گنگ دژ ]

[ ز من بشنو از گنگ دژ داستان * بدين داستان باش همداستان ]
كه چون گنگ دژ در جهان جاى نيست * بدان سان زمينى دلاراى نيست
[ كه آن را سياوش بر آورده بود * بسى اندر و رنجها برده بود ]
[ بيك ماه زان روى درياى چين * كه بىنام بود آن زمان و زمين ]
[ بيابان بيايد چو دريا گذشت * ببينى يكى پهن بىآب دشت ]
[ كزين بگذرى بينى آباد شهر * كزان شهرها بر توان داشت بهر ]
[ ازان پس يكى كوه بينى بلند * كه بالاى او برتر از چون و چند ]
[ مرين كوه را گنگ دژ در ميان * بدان كت ز دانش نيايد زيان ]
[ چو فرسنگ صد گرد بر گرد كوه * ز بالاى او چشم گردد ستوه ]