كنون همچنين كدخدايى بساز * بنيك و بد از تو نيم بىنياز
پس پردهء تو يكى دخترست * كه ايوان و تخت مرا در خورست
فرنگيس خواند همى مادرش * شوم شاد اگر باشم اندر خورش
پر انديشه شد جان افراسياب * چنين گفت با ديده كرده پر آب
كه من گفتهام پيش ازين داستان * نبودى بران گفته همداستان
چنين گفت با من يكى هوشمند * كه رايش خرد بود و دانش بلند
كه اى دايهء بچّهء شير نر * چه رنجى كه جان هم نيارى ببر
و ديگر كه از پيش كندآوران * ز كار ستاره شمر بخردان
شمار ستاره بپيش پدر * همى راندندى همه دربدر
كزين دو نژاده يكى شهريار * بيايد بگيرد جهان در كنار
بتوران نماند برو بوم و رُست * كلاه من اندازد از كين نخست
[ كنون باورم شد كه او اين بگفت * كه گردون گردان چه دارد نهفت ]
چرا كشت بايد درختى بدست * كه بارش بود زهر و برگش كبست
ز كاوس و ز تخم افراسياب * چو آتش بود تيز يا موج آب
ندانم بتوران گرايد به مهر * و گر سوى ايران كند پاك چهر
چرا بر گمان زهر بايد چشيد * دم مار خيره نبايد گزيد
به دو گفت پيران كه اى شهريار * دلت را بدين كار غمگين مدار
كسى كز نژاد سياوش بود * خردمند و بيدار و خامش بود
بگفت ستاره شمر مگر و ايچ * خرد گير و كار سياوش بسيچ
كزين دو نژاده يكى نامور * بر آرد بخورشيد تابنده سر
بايران و توران بود شهريار * دو كشور بر آسايد از كارزار
و گر زين نشان راز دارد سپهر * بيفزايدش هم بانديشه مهر
بخواهد بدن بىگمان بودنى * نكاهد بپرهيز افزودنى
نگه كن كه اين كار فرّخ بود * ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود
ز تخم فريدون و ز كىقباد * فروزندهتر زين نباشد نژاد
بپيران چنين گفت پس شهريار * كه راى تو بر بد نيايد به كار
بفرمان و راى تو كردم سخن * برو هرچ بايد به خوبى بكن
دو تا گشت پيران و بردش نماز * بسى آفرين كرد و برگشت باز
بنزد سياوش خراميد زود * برو بر شمرد آن كجا رفته بود
نشستند شادان دل آن شب بهم * بباده بشستند جان را ز غم
[ پيوگانى فرنگيس با سياوش ]
چو خورشيد از چرخ گردنده سر * بر آورد برسان زرّين سپر
سپهدار پيران ميان را ببست * يكى بارهء تيز رو بر نشست
بكاخ سياوش بنهاد روى * بسى آفرين خواند بر فرّ اوى
[ به دو گفت كامروز بر ساز كار * بمهمانى دختر شهريار ]
[ چو فرمان دهى من سزاوار او * ميان را ببندم پى كار او ]
سياوش را دل پر آزرم بود * ز پيران رخانش پر از شرم بود
به دو گفت رو هرچ بايد بساز * تو دانى كه از تو مرا نيست راز