تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
بكاخ و بباغ و بميدان اوى * جهانى بشادى نهادند روى
بهر جاى جشنى بيآراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
يكى سور فرمود كاندر جهان * كسى پيش از وى نكرد از مهان
بيك هفته زان گونه بودند شاد * بهشتم در گنجها برگشاد
ز هر چيز گنجى بفرمود شاه * ز مهر و ز تيغ و ز تخت و كلاه
از اسپان تازى بزين پلنگ * ز برگستوان و ز خفتان جنگ
ز دينار و از بدرهاى درم * ز ديباى و از گوهر بيش و كم
جز افسر كه هنگام افسر نبود * بدان كودكى تاج در خور نبود
سياوش را داد و كردش نويد * ز خوبى بدادش فراوان اميد
چنين هفت سالش همى آزمود * بهر كار جز پاك زاده نبود
بهشتم بفرمود تا تاج زر * ز گوهر در افشان كلاه و كمر
نبشتند منشور بر پرنيان * برسم بزرگان و فرّ كيان
زمين كهستان ورا داد شاه * كه بود او سزاى بزرگى و گاه
[ چنين خواندندش همى پيشتر * كه خوانى ورا ماوراءالنهر بر ]

[ دلدادگى سودابه بر سياوش ]

بر آمد برين نيز يك روزگار * چنان بد كه سودابهء پر نگار
ز ناگاه روى سياوش بديد * پر انديشه گشت و دلش بردميد
چنان شد كه گفتى طراز نخ است * و گر پيش آتش نهاده يخ است
كسى را فرستاد نزديك اوى * كه پنهان سياوش را اين بگوى
كه اندر شبستان شاه جهان * نباشد شگفت ار شوى ناگهان
[ فرستاده رفت و بدادش پيام * بر آشفت زان كار او نيكنام ]
به دو گفت مرد شبستان نيم * مجويم كه پا بند و دستان نيم
دگر روز شبگير سودابه رفت * بر شاه ايران خراميد تفت
به دو گفت كاى شهريار سپاه * كه چون تو نديدست خورشيد و ماه
نه اندر زمين كس چو فرزند تو * جهان شاد بادا به پيوند تو
فرستش بسوى شبستان خويش * بر خواهران و فغستان خويش
همه روى پوشيدگان را ز مهر * پر از خون دلست و پر از آب چهر
نمازش برند و نثار آورند * درخت پرستش ببار آورند
به دو گفت شاه اين سخن در خورست * برو بر ترا مهر صد مادرست
سپهبد سياوش را خواند و گفت * كه خون و رگ و مهر نتوان نهفت
پس پردهء من ترا خواهرست * چو سودابه خود مهربان مادرست
ترا پاك يزدان چنان آفريد * كه مهر آورد بر تو هر كت بديد
بويژه كه پيوستهء خون بود * چو از دور بيند ترا چون بود
پس پرده پوشيدگان را ببين * زمانى بمان تا كنند آفرين
سياوش چو بشنيد گفتار شاه * همى كرد خيره به دو در نگاه
زمانى همى با دل انديشه كرد * بكوشيد تا دل بشويد ز گرد
گمانى چنان برد كو را پدر * پژوهد همى تا چه دارد بسر
كه بسيار دان است و چيره زبان * هشيوار و بينا دل و بدگمان