يكى ميوه دارى بماند ز من * كه نازد همى بار او بر چمن
ازان پس كه بنمود پنجاه و هشت * بسر بر فراوان شگفتى گذشت
همى آز كمتر نگردد بسال * همى روز جويد بتقويم و فال
چه گفتست آن موبد پيش رو * كه هرگز نگردد كهن گشته نو
تو چندان كه گويى سخن گوى باش * خردمند باش و جهانجوى باش
چو رفتى سر و كار با ايزدست * اگر نيك باشدت جاى ار بدست
نگر تا چه كارى همان بدروى * سخن هر چه گويى همان بشنوى
درشتى ز كس نشنود نرم گوى * بجز نيكويى در زمانه مجوى
بگفتار دهقان كنون باز گرد * نگر تا چه گويد سراينده مرد
[ داستان مادر سياوش ]
چنين گفت موبد كه يك روز طوس * بدانگه كه برخاست بانگ خروس
خود و گيو گودرز و چندى سوار * برفتند شاد از در شهريار
بنخچير گوران بدشت دغوى * ابا باز و يوزان نخچير جوى
فراوان گرفتند و انداختند * علوفه چهل روزه را ساختند
بدان جايگه ترك نزديك بود * زمينش ز خرگاه تاريك بود
يكى بيشه پيش اندر آمد ز دور * بنزديك مرز سواران تور
همى راند در پيش با طوس گيو * پس اندر پرستندهء چند نيو
بران بيشه رفتند هر دو سوار * بگشتند بر گرد آن مرغزار
ببيشه يكى خوب رخ يافتند * پر از خنده لب هر دو بشتافتند
بديدار او در زمانه نبود * برو بر ز خوبى بهانه نبود
به دو گفت گيو اى فريبنده ماه * ترا سوى اين بيشه چون بود راه
چنين داد پاسخ كه ما را پدر * بزد دوش بگذاشتم بوم و بر
شب تيره مست آمد از دشت سور * همان چون مرا ديد جوشان ز دور
يكى خنجرى آبگون بر كشيد * همان خواست از تن سرم را بريد
بپرسيد زو پهلوان از نژاد * برو سرو بن يك بيك كرد ياد
به دو گفت من خويش گرسيوزم * بشاه آفريدون كشد پروزم
پياده به دو گفت چون آمدى * كه بىباره و رهنمون آمدى
چنين داد پاسخ كه اسپم بماند * ز سستى مرا بر زمين بر نشاند
بىاندازه زرّ و گهر داشتم * بسر بر يكى تاج زر داشتم
بران روى بالا ز من بستدند * نيام يكى تيغ بر من زدند
چو هشيار گردد پدر بىگمان * سوارى فرستد پسِ من دمان
بيآيد همى تازيان مادرم * نخواهد كزين بوم و بر بگذرم
دل پهلوانان به دو نرم گشت * سر طوس نوذر بىآزرم گشت
شه نوذرى گفت من يافتم * از ايرا چنين تيز بشتافتم
به دو گفت گيو اى سپهدار شاه * نه با من برابر بدى بىسپاه
همان طوس نوذر بدان بستهيد * كجا پيش اسپ من اينجا رسيد
به دو گيو گفت اين سخن خود مگوى * كه من تاختم پيش نخچير جوى