كه تا ماه و خورشيد را بنگرد * ستاره يكايك همى بشمرد
همان كن كه بيدار شاهان كنند * ستاينده و نيك خواهان كنند
جز از بندگى پيش يزدان مجوى * مزن دست در نيك و بد جز بدوى
چنين داد پاسخ كه از راستى * نيايد به كار اندرون كاستى
همى داد گفتى و بيداد نيست * ز نام تو جان من آزاد نيست
فرو ماند كاوس و تشوير خورد * ازان نامداران روز نبرد
بسيچيد و اندر عمارى نشست * پشيمانى و درد بودش بدست
چو آمد بر تخت و گاه بلند * دلش بود زان كار مانده نژند
چهل روز بر پيش يزدان بپاى * بپيمود خاك و بپرداخت جاى
همى ريخت از ديدگان آب زرد * همى از جهان آفرين ياد كرد
ز شرم از در كاخ بيرون نرفت * همى پوست گفتى بروبر بكفت
همى ريخت از ديده پالوده خون * همى خواست آمرزش رهنمون
ز شرم دليران منش كرد پست * خرام و در بار دادن ببست
پشيمان شد و درد بگزيد و رنج * نهاده ببخشيد بسيار گنج
همى رخ بماليد بر تيره خاك * نيايش كنان پيش يزدان پاك
چو بگذشت يك چند گريان چنين * ببخشود بر وى جهان آفرين
يكى داد نو ساخت اندر جهان * كه تابنده شد بر كهان و مهان
جهان گفتى از داد ديبا شدست * همان شاه بر گاه زيبا شدست
ز هر كشورى نامور مهترى * كه بر سر نهادى بلند افسرى
بدرگاه كاوس شاه آمدند * و زان سر كشيدن به راه آمدند
زمانه چنان شد كه بود از نخست * به آب وفا روى خسرو بشست
همه مهتران كهتر او شدند * پرستنده و چاكر او شدند
كجا پادشا دادگر بود و بس * نيازش نيايد بفريادرس
بدين داستان گفتم آنكم شنود * كنون رزم رستم ببايد سرود
[ داستان جنگ هفت گردان ]
چه گفت آن سراينده مرد دلير * كه ناگه بر آويخت با نرّه شير
كه گر نام مردى بجويى همى * رخ تيغ هندى بشويى همى
ز بدها نبايدت پرهيز كرد * كه پيش آيدت روز ننگ و نبرد
زمانه چو آمد بتنگى فراز * هم از تو نگردد به پرهيز باز
چو همره كنى جنگ را با خرد * دليرت ز جنگ آوران نشمرد
خرد را و دين را رهى ديگرست * سخنهاى نيكو به بند اندرست
كنون از ره رستم جنگجوى * يكى داستانست با رنگ و بوى
شنيدم كه روزى گو پيل تن * يكى سور كرد از در انجمن
بجايى كجا نام او بد نوند * به دو اندرون كاخهاى بلند
كجا آذر تيز برزين كنون * بدانجا فرو زد همى رهنمون
بزرگان ايران بدان بزمگاه * شدند انجمن نامور يك سپاه
چو طوس و چو گودرز كشوادگان * چو بهرام و چون گيو آزادگان