كسى كو بود شهريار جهان * بر و بوم خواهد همى از مهان
ز پيوند با او چرايى دژم * كسى نشمرد شادمانى بغم
بدانست سالار هاماوران * كه سودابه را آن نيامد گران
فرستادهء شاه را پيش خواند * و زان نامدارانش برتر نشاند
ببستند بندى بر آيين خويش * بران سان كه بود آن زمان دين خويش
بيك هفته سالار هاماوران * همى ساخت آن كار با مهتران
بياورد پس خسرو خسته دل * پرستنده سيصد عمارى چهل
هزار استر و اسپ و اشتر هزار * ز ديبا و دينار كردند بار
عمارى به ماه نو آراسته * پس پشت و پيش اندرون خواسته
يكى لشكر آراسته چون بهشت * تو گفتى كه روى زمين لاله كشت
چو آمد بنزديك كاوس شاه * دل آرام با زيب و با فرّ و جاه
دو ياقوت خندان دو نرگس دژم * ستون دو ابر و چو سيمين قلم
نگه كرد كاوس و خيره بماند * بسودابه بر نام يزدان بخواند
يكى انجمن ساخت از بخردان * ز بيدار دل پير سر موبدان
سزا ديد سودابه را جفت خويش * ببستند عهدى بر آيين و كيش
[ گرفتن شاه هاماوران كاوس را ]
غمى بد دل شاه هاماوران * ز هر گونهء چاره جست اندران
چو يك هفته بگذشت هشتم پگاه * فرستاده آمد به نزديك شاه
كه گر شاه بيند كه مهمان خويش * بيايد خرامان به ايوان خويش
شود شهر هاماوران ارجمند * چو بينند رخشنده گاه بلند
بدين گونه با او همى چاره جست * نهان بند او بود رايش درست
مگر شهر و دختر بماند بدوى * نباشدش بر سر يكى باژجوى
بدانست سودابه راى پدر * كه با سور پرخاش دارد بسر
بكاوس كى گفت كين راى نيست * ترا خود بهاماوران جاى نيست
ترا بىبهانه بچنگ آورند * نبايد كه با سور جنگ آورند
ز بهر منست اين همه گفت و گوى * ترا زين شدن انده آيد به روى
ز سودابه گفتار باور نكرد * نيامدش زيشان كسى را بمرد
بشد با دليران و كند آوران * بمهمانىء شاه هاماوران
يكى شهر بد شاه را شاهه نام * همه از در جشن و سور و خرام
بدان شهر بودش سراى و نشست * همه شهر سرتاسر آذين ببست
چو در شاهه شد شاه گردن فراز * همه شهر بردند پيشش نماز
همه گوهر و زعفران ريختند * بدينار و عنبر بر آميختند
به شهر اندر آواى رود و سرود * بهم بر كشيدند چون تار و پود
چو ديدش سپهدار هاماوران * پياده شدش پيش با مهتران
ز ايوان سالار تا پيش در * همه در و ياقوت باريد و زر
بزرّين طبقها فرو ريختند * بسر مشك و عنبر همى بيختند
بكاخ اندرون تخت زرّين نهاد * نشست از بر تخت كاوس شاد