گرازه همى شد بسان گراز * درفشى بر افراخته هفت ياز
چو فرهاد و خرّاد و برزين و گيو * برفتند با نامداران نيو
تهمتن بقلب اندر آمد نخست * زمين را به خون دليران بشست
چو گودرز كشواد بر ميمنه * سليح و سپه برد و كوس و بنه
ازان ميمنه تا بدان ميسره * بشد گيو چون گرگ پيش بره
ز شبگير تا تيره شد آفتاب * همى خون بجوى اندر آمد چو آب
ز چهره بشد شرم و آيين مهر * همى گرز باريد گفتى سپهر
ز كشته بهر جاى بر توده گشت * گياها بمغز سر آلوده گشت
چو رعد خروشنده شد بوق و كوس * خور اندر پس پردهء آبنوس
ازان سو كه بد شاه مازندران * بشد پيل تن با سپاهى گران
زمانى نكرد او يله جاى خويش * بيفشارد بر كينه گه پاى خويش
چو ديوان و پيلان پرخاش جوى * به روى اندر آورده بودند روى
جهانجوى كرد از جهاندار ياد * سنان دار نيزه بدارنده داد
بر آهيخت گرز و برآورد جوش * هوا گشت از آواز او پر خروش
بر آورد آن گرد سالاركش * نه با ديو جان و نه با پيل هش
فگنده همه دشت خرطوم پيل * همه كشته ديدند بر چند ميل
ازان پس تهمتن يكى نيزه خواست * سوى شاه مازندران تاخت راست
چو بر نيزهء رستم افگند چشم * نماند ايچ با او دليرى و خشم
يكى نيزه زد بر كمربند اوى * ز گبر اندر آمد بپيوند اوى
شد از جادويى تنش يك لخت كوه * از ايران برو بر نظاره گروه
تهمتن فرو ماند اندر شگفت * سنان دار نيزه به گردن گرفت
رسيد اندر آن جاى كاوس شاه * ابا پيل و كوس و درفش و سپاه
برستم چنين گفت كاى سرفراز * چه بودت كه ايدر بماندى دراز
به دو گفت رستم كه چون رزم سخت * ببود و بيفروخت پيروز بخت
مرا ديد چون شاه مازندران * به گردن برآورده گرز گران
برخش دلاور سپردم عنان * زدم بر كمربند گبرش سنان
گمانم چنان بد كه او شد نگون * كنون آيد از كوههء زين برون
برين گونه شد سنگ در پيش من * نبود آگه از راى كم بيش من
برين گونه خارا يكى كوه گشت * ز جنگ و ز مردى بىاندوه گشت
بلشكرگهش برد بايد كنون * مگر كايد از سنگ خارا برون
ز لشكر هر آن كس كه بد زورمند * بسودند چنگ آزمودند بند
نه برخاست از جاى سنگ گران * ميان اندرون شاه مازندران
گو پيل تن كرد چنگال باز * بران آزمايش نبودش نياز
بران گونه آن سنگ را بر گرفت * كزو ماند لشكر سراسر شگفت
پياده همى رفت بر كتف كوه * خروشان پس پشت او در گروه
ابر كردگار آفرين خواندند * برو زرّ و گوهر بر افشاندند
به پيش سراپردهء شاه برد * بيفگند و ايرانيان را سپرد