تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
بخنديد ازو رستم پيل تن * شده خيره زو چشم آن انجمن
بدان خنده اندر بيفشارد چنگ * ببردش رگ از دست و ز روى رنگ
بشد هوش از آن مرد رزم آزماى * ز بالاى اسب اندر آمد بپاى
يكى شد بر شاه مازندران * بگفت آنچ ديد از كران تا كران
سوارى كه نامش كلاهور بود * كه مازندران زو پر از شور بود
بسان پلنگ ژيان بد بخوى * نكردى بجز جنگ چيز آرزوى
پذيره شدن را فرا پيش خواند * بمرديش بر چرخ گردان نشاند
به دو گفت پيش فرستاده شو * هنرها پديدار كن نو بنو
چنان كن كه گردد رخش پر ز شرم * به چشم اندر آرد ز شرم آب گرم
بيامد كلاهور چون نرّه شير * به پيش جهاندار مرد دلير
بپرسيد پرسيدنى چون پلنگ * دژم روى زان پس به دو داد چنگ
بيفشارد چنگ سرافراز پيل * شد از درد دستش بكردار نيل
بپيچيد و انديشه زو دور داشت * به مردى ز خورشيد منشور داشت
بيفشارد چنگ كلاهور سخت * فرو ريخت ناخن چو برگ از درخت
كلاهور با دست آويخته * پى و پوست و ناخن فرو ريخته
بياورد و بنمود و با شاه گفت * كه بر خويشتن درد نتوان نهفت
ترا آشتى بهتر آيد ز جنگ * فراخى مكن بر دل خويش تنگ
ترا با چنين پهلوان تاو نيست * اگر رام گردد به از ساو نيست
پذيريم از شهر مازندران * ببخشيم بر كهتر و مهتران
چنين رنج دشوار آسان كنيم * به آيد كه جان را هراسان كنيم
تهمتن بيامد هم اندر زمان * بر شاه برسان شير ژيان
نگه كرد و بنشاند اندر خورش * ز كاوس پرسيد و از لشكرش
سخن راند از راه و رنج دراز * كه چون راندى اندر نشيب و فراز
ازان پس به دو گفت رستم توى * كه دارى بر و بازوى پهلوى
چنين داد پاسخ كه من چاكرم * اگر چاكرى را خود اندر خورم
كجا او بود من نيايم به كار * كه او پهلوانست و گرد و سوار
به دو داد پس نامور نامه را * پيام جهانجوى خودكامه را
بگفت آنك شمشير بارآورد * سر سركشان در كنار آورد
چو پيغام بشنيد و نامه بخواند * دژم گشت و اندر شگفتى بماند
برستم چنين گفت كين جست و جوى * چه بايد همى خيره اين گفت و گوى
بگويش كه سالار ايران تويى * اگر چه دل و چنگ شيران تويى
منم شاه مازندران با سپاه * بر او رنگ زرين و بر سر كلاه
مرا بيهده خواندن پيش خويش * نه رسم كيان بد نه آيين پيش
برانديش و تخت بزرگان مجوى * كزين برترى خوارى آيد به روى
سوى گاه ايران بگردان عنان * و گرنه زمانت سر آرد سنان
اگر با سپه من بجنبم ز جاى * تو پيدا نبينى سرت را ز پاى
تو افتادهء بىگمان در گمان * يكى راه برگير و بفگن كمان