همه غار يك سر پر از كشته بود * جهان همچو درياى خون گشته بود
بيامد ز اولاد بگشاد بند * بفتراك بر بست پيچان كمند
به اولاد داد آن كشيده جگر * سوى شاه كاوس بنهاد سر
به دو گفت اولاد كاى نرّه شير * جهانى بتيغ آوريدى به زير
نشانهاى بند تو دارد تنم * به زير كمند تو بد گردنم
به چيزى كه دادى دلم را اميد * همى باز خواهد اميدم نويد
به پيمان شكستن نه اندر خورى * كه شير ژيانى و كى منظرى
به دو گفت رستم كه مازندران * سپارم ترا از كران تا كران
ترا زين سپس بىنيازى دهم * بمازندران سرفرازى دهم
يكى كار پيشست و رنج دراز * كه هم با نشيب است و هم با فراز
همى شاه مازندران را ز گاه * ببايد ربودن فگندن بچاه
سر ديو جادو هزاران هزار * بيفگند بايد بخنجر بزار
ازان پس اگر خاك را بسپرم * و گر نه ز پيمان تو نگذرم
رسيد آنگهى نزد كاوس كى * يل پهلو افروز فرخنده پى
چنين گفت كاى شاه دانش پذير * بمرگ بد انديش رامش پذير
دريدم جگرگاه ديو سپيد * ندارد به دو شاه ازين پس اميد
ز پهلوش بيرون كشيدم جگر * چه فرمان دهد شاه پيروزگر
برو آفرين كرد كاوس شاه * كه بىتو مبادا نگين و كلاه
بران مام كو چون تو فرزند زاد * نشايد جز از آفرين كرد ياد
مرا بخت ازين هر دو فرخترست * كه پيل هژبر افگنم كهترست
برستم چنين گفت كاوس كى * كه اى گرد و فرزانهء نيك پى
به چشم من اندر چكان خون اوى * مگر باز بينم ترا نيز روى
بچشمش چو اندر كشيدند خون * شد آن ديدهء تيره خورشيدگون
نهادند زير اندرش تخت عاج * بياويختند از بر عاج تاج
نشست از بر تخت مازندران * ابا رستم و نامور مهتران
چو طوس و فريبرز و گودرز و گيو * چو رهام و گرگين و فرهاد نيو
برين گونه يك هفته با رود و مى * همى رامش آراست كاوس كى
بهشتم نشستند بر زين همه * جهانجوى و گردنكشان و رمه
همه بر كشيدند گرز گران * پراگنده در شهر مازندران
برفتند يك سر بفرمان كى * چو آتش كه بر خيزد از خشك نى
ز شمشير تيز آتش افروختند * همه شهر يك سر همى سوختند
بلشكر چنين گفت كاوس شاه * كه اكنون مكافات كرده گناه
چنانچون سزا بُد بديشان رسيد * ز كشتن كنون دست بايد كشيد
ببايد يكى مرد با هوش و سنگ * كجا بازداند شتاب از درنگ
شود نزد سالار مازندران * كند دلش بيدار و مغزش گران
بران كار خشنود شد پور زال * بزرگان كه بودند با او همال
فرستاد نامه بنزديك اوى * بر افروختن جان تاريك اوى