جوان را چو شد سال بر سى و هفت * نه بر آرزو يافت گيتى برفت
همى بود همواره با من درشت * برآشفت و يكباره بنمود پشت
برفت و غم و رنجش ايدر بماند * دل و ديدهء من به خون در نشاند
كنون او سوى روشنايى رسيد * پدر را همى جاى خواهد گزيد
بر آمد چنين روزگار دراز * كزان همرهان كس نگشتند باز
همانا مرا چشم دارد همى * ز دير آمدن خشم دارد همى
و را سال سى بد مرا شست و هفت * نپرسيد زين پير و تنها برفت
وى اندر شتاب و من اندر درنگ * ز كردارها تا چه آيد بچنگ
روان تو دارنده روشن كناد * خرد پيش جان تو جوشن كناد
همى خواهم از كردگار جهان * ز روزى ده آشكار و نهان
كه يك سر ببخشد گناه مرا * درخشان كند تيره گاه مرا
[ داستان بهرام چوبينه با خاقان چين ]
كنون داستانهاى ديرينه گوى * سخنهاى بهرام چوبينه گوى
كه چون او سوى شهر تركان رسيد * بنزد دلير و بزرگان رسيد
ز گردان بيدار دل ده هزار * پذيره شدندش گزيده سوار
پسر با برادرش پيش اندرون * ابا هر يكى موبدى رهنمون
چو آمد بر تخت خاقان فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز
چو خاقان ورا ديد بر پاى جست * ببوسيد و بسترد رويش بدست
بپرسيد بسيارش از رنج را * ز كار و ز پيكار شاه و سپاه
هم ايزد گشسپ و يلان سينه را * بپرسيد و خرّاد برزينه را
چو بهرام بر تخت سيمين نشست * گرفت آن زمان دست خاقان بدست
به دو گفت كاى مهتر بافرين * سپهدار تركان و سالار چين
تو دانى كه از شهريار جهان * نباشد كسى ايمن اندر نهان
بر آسايد از گنج و بگزايدش * تن آسان كند رنج بفزايدش
گر ايدونك اندر پذيرى مرا * بهر نيك و بد دست گيرى مرا
بدين مرز بىيار يار توام * بهر نيك و بد غمگسار توام
وگر هيچ رنج آيدت بگذرم * زمين را سراسر بپى بسپرم
گر ايدونك باشى تو همداستان * از ايدر شوم تا بهندوستان
به دو گفت خاقان كه اى سرفراز * بدين روز هرگز مبادت نياز
بدارم ترا همچو پيوند خويش * چه پيوند برتر ز فرزند خويش
همه بوم با من بدين ياورند * اگر كهترانند اگر مهترند
ترا بر سران سرفرازى دهم * هم از مهتران بىنيازى دهم
بدين نيز بهرام سوگند خواست * زيان بود بر جان او بند خواست
به دو گفت خاقان به برترى خداى * كه هست او مرا و ترا رهنماى
كه تا زندهام ويژه يار توام * بهر نيك و بد غمگسار توام
از ان پس دو ايوان بياراستند * ز هر گونهيى جامهها خواستند
پرستنده و پوشش و خوردنى * ز چيزى كه بايست گستردنى