ز دينار و ز گوهر شاهوار * ز هر گونهيى آلت كارزار
فرستاده از پيش خاقان ببرد * بگنجور بهرام جنگى سپرد
[ كشتن دد ، دختر خاقان را ]
چو چندى بر آمد برين روزگار * شب و روز آسايش آموزگار
چنان بد كه در كوه چين آن زمان * دد و دام بودى فزون از گمان
ددى بود مهتر ز اسپى بتن * فروهشته چون مشك گيسو رسن
بتن زرد و گوش و دهانش سياه * نديدى كس او را مگر گرمگاه
دو چنگش بكردار چنگ هژبر * خروشش همى برگذشتى ز ابر
همى سنگ را در كشيدى بدم * شده روز از و بر بزرگان دژم
ورا شير كپّى همى خواندند * ز رنجش همه بوم درماندند
يكى دخترى داشت خاتون چو ماه * اگر ماه دارد دو زلف سياه
دو لب سرخ و بينى چو تيغ قلم * دو بيجاده خندان و نرگس دژم
بران دخت لرزان بدى مام و باب * اگر تافتى بر سرش آفتاب
چنان بد كه روزى پياده بدشت * همى گرد آن مرغزاران بگشت
جهاندار خاقان ز بهر شكار * بدشتى دگر بود زان مرغزار
همان نيز خاتون بكاخ اندرون * همى راى زد با يكى رهنمون
چو آن شير كپّى ز كوهش بديد * فرود آمد او را بدم در كشيد
بيك دم شد او از جهان در نهان * سر آمد بران خوب چهره جهان
چو خاقان شنيد آن سيه كرد روى * همان مادرش نيز بركند موى
ز دردش همه ساله گريان بدند * چو بر آتش تيز بريان بدند
همى چاره جستند زان اژدها * كه تا چين كى آيد ز چنگش رها
چو بهرام جنگ مقاتوره كرد * و زان مرد جنگى بر آورد گرد
همى رفت خاتون بديدار اوى * بهر كس همى گفت كردار اوى
چنان بد كه يك روز ديدش سوار * از ايران همان نيز صد نامدار
پياده فراوان بپيش اندرون * همى راند بهرام با رهنمون
بپرسيد خاتون كه اين مرد كيست * كه با برز و با فرهء ايزديست
به دو گفت كهتر كه دورى ز كام * كه بهرام يل را ندانى بنام
بايران يكى چندگه شاه بود * سر تاج او برتر از ماه بود
بزرگانش خوانند بهرام گرد * كه از خسروان نام مردى ببرد
كنون تا بيامد ز ايران بچين * بلرزد همى زير اسپش زمين
خداوند خواند همى مهترش * همى تاج شاهى نهد بر سرش
به دو گفت خاتون كه با فرّ اوى * سزد گر بنازيم در پرّ اوى
يكى آرزو زو بخواهم درست * چو خاقان نگردد بدان كار سست
بخواهد مگر ز اژدها كين من * برو بشنود درد و نفرين من
به دو گفت كهتر گر اين داستان * بخواند برو مهتر راستان
تو از شير كپّى نيابى نشان * مگر كشته و كرگ پايش كشان
چو خاتون شنيد اين سخن شاد شد * ز تيمار آن دختر آزاد شد