ز پيوند خويشى و از خواسته * ز مردان و ز گنج آراسته
تو پيوند خويشى همى بر كنى * همان فرّ قيصر ز من بفگنى
ز قيصر شنيدى كه خسرو ز دين * بگردد چو آيد بايران زمين
مگو ايچ گفتار نادلپذير * تو بندوى را سر باغوش گير
ندانى كه دهقان ز دين كهن * نپيچد چرا خام گويى سخن
مده رنج و كردار قيصر بباد * بمان تا بباشيم يك چند شاد
بكين پدر من جگر خستهام * كمر بر ميان سوك را بستهام
دل او سراسر پر از كين اوست * زبانش پر از رنج و تيمار اوست
كه او از پى واژ شد زشتگوى * تو از بىخرد هوشمندى مجوى
[ چو مريم برفت اين سخنها بگفت * نياطوس بشنيد و كينه نهفت ]
[ هم از كار بندوى دل كرد نرم * كجا داشت از روى بندوى شرم ]
[ بيامد بنزديك خسرو چو گرد * دل خويش خوش كرد زان گفته مرد ]
نياطوس گفت اى جهان ديده شاه * خردمندى از مست رومى مخواه
تو بس كن بدين نياكان خويش * خردمند مردم نگردد ز كيش
برين گونه چون شد سخنها دراز * بلشكرگه آمد نياطوس باز
[ بازگشتن نياتوس و روميان از ايران نزد قيصر روم ]
بخرّاد بر زين بفرمود شاه * كه رو عرض گه ساز و ديوان بخواه
همه لشكر روميان عرض كن * هر انكس كه هستند نو گر كهن
درمشان بده روميان را ز گنج * به دادن نبايد كه بينند رنج
كسى كو بخلعت سزاوار بود * كجا روز جنگ از در كار بود
بفرمود تا خلعت آراستند * ز در اسپ پر مايگان خواستند
نياطوس را داد چندان گهر * چه اسپ و پرستار و زرّين كمر
كز اندازهء هديه برتر گذاشت * سرش را ز پر مايگان بر فراشت
هر آن شهر كز روم بستد قباد * چه هرمز چه كسرى فرخ نژاد
نياطوس را داد و بنوشت عهد * بر آن جام حنظل پراگند شهد
برفتند پس روميان سوى روم * بدان مرز آباد و آباد بوم
دگر هفته برداشت با ده سوار * كه بودند بينا دل و نامدار
ز لشكرگه آمد بآذر گشسپ * بگنبد نگه كرد و بگذاشت اسپ
پياده همى رفت و ديده پر آب * بزردى دو رخساره چون آفتاب
چو از در بنزديك آتش رسيد * شد از آب ديده رخش ناپديد
دو هفته همى خواند اَستا و زند * همى گشت بر گرد آذر نژند
بهشتم بيامد ز آتشكده * چو نزديك شد روزگار سده
به آتش بداد آنچ پذرفته بود * سخن هرچ پيش ردان گفته بود
ز زرّين و سيمين گوهر نگار * ز دينار و ز گوهر شاهوار
بدرويش بخشيد گنج درم * نماند اندران بوم و بر كس دژم
و زان جايگه شد بانديو شهر * كه بردارد از روز شاديش بهر
كجا كشور شورستان بود مرز * كسى خاك او را ندانست ارز