تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1248

مساهمون:

ص١٢٤٨
شوى پيش اين دختر سوكوار * سخن گويى از نامور شهريار
مگر پاسخى يا بى از دخترم * كز و آتش آيد همى بر سرم
مگر بشنود پند و اندرزتان * بداند سر مايه و ارزتان
بر آنم كه امروز پاسخ دهد * چو پاسخ بآواز فرخ دهد
شود رسته زين انده سوكوار * كه خوناب بارد همى بر كنار
برفت آن گرامى سه آزاد مرد * سخن گوى و هر يك بننگ نبرد
از يشان كسى روى پاسخ نديد * زن بىزبان خامشى برگزيد
از ان چاره نزديك قيصر شدند * ببيچارگى نزد داور شدند
كه هر چند گفتيم و داديم پند * نبد پند ما مر ورا سودمند
چنين گفت قيصر كه بد روزگار * كه ما سوكواريم زين سوكوار
از ان نامداران چو چاره نيافت * سوى راى خرّاد برزين شتافت
به دو گفت كاى نامدار دبير * گزين سر تخمهء اردشير
يكى سوى اين دختر اندر شوى * مگر يك ره آواز او بشنوى
فرستاد با او يكى استوار * ز ايوان بنزديك آن سوكوار
چو خرّاد برزين بيامد برش * نگه كرد روى و سر و افسرش
همى بود پيشش زمانى دراز * طلسم فريبنده بردش نماز
بسى گفت و زن هيچ پاسخ نداد * پر انديشه شد مرد مهتر نژاد
سراپاى زن را همى بنگريد * پرستندگان را بر او بديد
همى گفت گر زن ز غم بيهش است * پرستنده بارى چرا خامش است
اگر خود سر شكست در چشم اوى * سزيدى اگر كم شدى خشم اوى
بپيش برش برچكاند همى * چپ و راست جنبش نداند همى
سرشكش كه انداخت يك جاى رفت * نه جنبان شدش دست و نه پاى رفت
اگر خود درين كالبد جان بدى * جز از دست جايش جنبان بدى
سرشكش سوى ديگر انداختى * و گر دست جاى دگر آختى
نبينم همى جنبش جان و جسم * نباشد جز از فيلسوفى طلسم
بر قيصر آمد بخنديد و گفت * كه اين ماه رخ را خرد نيست جفت
طلسمست كاين روميان ساختند * كه بالوى و گستهم نشناختند
بايرانيان گر بخندى همى * وگر چشم ما را ببندى همى
چو اين بشنود شاه خندان شود * گشاده رخ و سيم دندان شود

[ گزارش كردن خراد بر كيش هندوان ]

به دو گفت قيصر كه جاويد زى * كه دستور شاهنشهان را سزى
يكى خانه دارم در ايوان شگفت * كزين برتر اندازه نتوان گرفت
يكى اسب و مردى بروبر سوار * كز انجا شگفتى شود هوشيار
چو بينى ندانى كه اين بند چيست * طلسمست گر كردهء ايزديست
چو خرّاد برزين شنيد اين سخن * بيامد بران جايگاه كهن
بديدش يكى جاى كرده بلند * سوار ايستاده درو ارجمند
كجا چشم بيننده چونان نديد * بدان سان تو گفتى خداى آفريد