تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1211

مساهمون:

ص١٢١١
اگر ما بگستهم يازيم دست * بگيتى نيابيم جاى نشست
دگر آنك باشد دبير كهن * كه بر شاه خواند گذشته سخن
سوارى كه پرورده باشد برزم * بداند همان نيز آيين بزم
ازين هر زمان نو فرستم يكى * تو با درد پژمان مباش اندكى
مدان اين ز گستهم كاين ايزديست * ز گفتار و كردار نابخرديست
دل تو بدين درد خرسند باد * همان با خرد نيز پيوند باد
بگفت اين و گريان بيامد ز پيش * نكرد آشكارا بكس راز خويش
پسر مهربان تر بد از شهريار * بدين داستان زد يكى هوشيار
كه يار زبان چرب و شيرين سخن * به از پير نستوه گشته كهن
هنرمند گر مردم بىهنر * بفرجام هم خاك دارد ببر

[ آگاهى شدن بهرام چوبينه از كور شدن هرمزد و سپاه كشيدن به جنگ خسرو پرويز ]

چو بشنيد بهرام كز روزگار * چه آمد بران نامور شهريار
نهادند بر چشم روشنش داغ * بمرد آن چراغ دو نرگس بباغ
پسر بر نشست از بر تخت اوى * به پا اندر آمد سر و بخت اوى
ازان ماند بهرام اندر شگفت * بپژمرد و انديشه اندر گرفت
بفرمود تا كوس بيرون برند * درفش بزرگى بهامون برند
بنه بر نهاد و سپه برنشست * بپيكار خسرو ميان را ببست
سپاهى بكردار كوه روان * همى راند گستاخ تا نهروان
چو آگاه شد خسرو از كار اوى * غمى گشت زان تيز بازار اوى
فرستاد بيدار كارآگهان * كه تا باز جويند كار جهان
به كار آگهان گفت راز از نخست * ز لشكر همى كرد بايد درست
كه با او يكى اند لشكر بجنگ * و گر گردد اين كار ما با درنگ
دگر آنك بهرام در قبلگاه * بود بيشتر گر ميان سپاه
چگونه نشيند بهنگام بار * برفتن كند هيچ راى شكار
برفتند كارآگهان از درش * نبود آگه از كار و ز لشكرش
چو رفتند و ديدند و باز آمدند * نهانى بر او فراز آمدند
كه لشكر بهر كار با او يكيست * اگر نامدارست و گر كودكيست
هرانگه كه لشكر براند به راه * بود يك زمان در ميان سپاه
زمانى شود بر سوى ميمنه * گهى بر چپ و گاه سوى بنه
همه مردم خويش دارد براز * بيگانگانشان نيايد نياز
بكردار شاهان نشيند ببار * همان در در و دشت جويد شكار
جز از رزم شاهان نراند همى * همه دفتر دمنه خواند همى
چنين گفت خسرو بدستور خويش * كه كارى درازست ما را بپيش
چو بهرام بر دشمن اسپ افكند * به دريا دل اژدها بشكند
دگر آنك آيين شاهنشهان * بياموخت از شهريار جهان
سيم كش كليله است و دمنه وزير * چون او راى زن كس ندارد دبير
ازان پس ببندوى و گستهم گفت * كه ما با غم و رنج گشتيم جفت